dark moon پنجشنبه 14 شهریور 1392 09:11 نظرات ()
باید بگم با عرض پوزش بنده یک حرکتی زدم....متاسفانه قسمت قبل انگیزه ی خوبی برای داستان نبود ولی من نوشتمش...باید از همگی عذر بخوام که با یک قسمت وقتتون رو تلف کردم...این سری یه چیز دیگس....کلا داستان قبلی رو گذاشتم کنار.....به هرحال به نظرم این یکی بهتر بود....امیدوارم شما هم با من هم عقیده باشید

شرلوک بیحوصله روی کاناپه نشسته بود و مثل بچه ها با اسلحه هایی که از مایکرافت گرفته بود بازی میکرد....
-جان....این رو نگاه....به چه درد میخوره....مخصوص ترسو هاست....برن یه گوشه قایم شن و بعد از 1 کیلومتری شلیک کنن...هیجانش کجا میره؟
جان در حالی که داشت با قهوه از آشپزخانه بیرون میومد گفت:((ماموریت های مخفی هیجان داره ولی از نزدیک باهاشون در ارتباط نیستی))
-مصلا میری یواشکی وارد یه ساختومون میشی...بله بیفتی از تو کانال کولر پایین کارت تمومه ولی وقتی بالا پشت بوم قایم میشی اگه حرفه ای باشی هیچ هیجانی نداره
جان شانه بالا انداخت
-شاید
شرلوک اسلحه یک کیلویی را به گوشه ای پرت کرد...جان فکر میکرد از مرد نحیفی چون اون...همچین زوری بعیده...سپس در گوشه ای نشست و در لب تاب را باز کرد....وقتی ایمیلش را باز کرد جواب هایی رو دید که هوش از سرش میپروند
-شرلوک...شرلوک بیا اینجا
-چیه؟
و بعد با بی میلی از سر جایش بلند شد
جان صفحه ی اصلی ایمیل را باز کرد...50 پیام فقط با این کلمات روی لب تاب خودنمایی میکردن
"مرگ تو جواز ورود من به بهشت است"
-جان...بعید میدونم کسی تو رو تهدید کنه...این تهدید مال منه ولی اگه نگاه کنی میبینی از چندین نشانی مختلف فرستاده شده.
-خب...به نظرت جدیش بگیریم شرلوک؟
-از بی پروندگی بهتره...میشه پسورد ایمیلت رو بگی...ها ...گرچه خودم میدونم....
شرلوک به سمت لب تاب خودش پرید...
-سیستم تو به درد رد گیری و اینا نمیخوره....
-خوبه همش از لب تاب من استفاده میکنی...
و جان در لب تاب رو محکم بست
-خب...نابغه طبق معمول...جریان از چه قراره..
شرلوک چشمانش گرد شده بود....
-جان...این اصلا خوب نیست
-چی شده که تو تعجب کردی
-رد گیری ها ایمیل رو از لندن نشون میده
-خب
-و از فرانسه
-خب حالا دوتا...دیگه چرا تعجب میکنی
-این از 50 کشور مختلف برام ایمیل اومده...نمیتونه یه حک باشه...
جان اگه زن بود صد در صد قش میکرد
-یعنی چی؟
-حدس میزنم مثل اتحاد ملی برای نابودی یه نفره
-این ممکن نیست
-حالا میبینی که هست..با مایکرافت تماس بگیر...سریع
-باشه
............................................................................................................................................................
پنج دقیقه بعد جلوی مایکرافت نشسته بودم...شرلوک بقل مایکرافت نشسته بود...با این که شرلوک مچاله شده بود و فکر میکرد ...مایکرافت در نهایت پرستیژ به صندلی تکیه داده ولی میتونم قسم بخورم که چهره ی هر دو تاشون به یه اندازه در هم بود..مایکرافت به حرف اومد
-به آنالیزور هامون گزارش دادم....دقیقا از 50 کشور مختلف در شهر های گوناگون بدون هیچ ارتباطی...ایمیل هاشون همه ایمیل های شخصیه...جالبه بدونی آدم های مهمی هستن...نخست وزیر....رییس جمهور...رهبر حزب...و و و خیلی های دیگه...
در همین زمان تلفن زنگ زد....مایکرافت گوشی رو برداشت...هر ثانیه قیافش متعجب تر و در هم تر میشد..
-بله....اوهوم....ممنون
شرلوک سر بالا کرد....
-نگو که....ولی مایکرافت
من که از حرفاشون چیزی نمیفهمیدم بلند گفتم میشه بگین اینجا چه خبره؟
مایکرافت گوشی رو روی میز گذاشت و بهش تکیه کرد
-پنج نفر از اون افرادی که بهتون ایمیل زده بودن....ترور شدن