sh baker دوشنبه 27 مهر 1394 20:43 نظرات ()
سلام دوستان؛ ضمن عرض تسلیت ایام سوگواری سالار شهیدان و همچنین آرزوی صبر ایوب برای سایر محصلین محکوم به تحصیل! توجه شما را به قسمت دوم این ماجرا جلب می کنم.
در ضمن دوستان لازم به ذکر می دونم که بگم این داستان ها در ژانر کمدی نوشته می شن و صرفا برای نشوندن لبخندی هرچند کم رنگ روی لبهای شما...و ضمنا یادآوری برخی ناهنجاری ها که تصویر قشنگی ندارند...به هر حال این که من هرگز قصد نداشتم و ندارم که شرلوک رو تحت الشعاع طرز تفکر خودم قرار بدم چه بسا این که خیلی وقتا اون چیزی که می نویسم با نظر شخصی من کاملا متفاوته!
قرار بود به عنوان فردی که نگاه دادگر و بی طرف داره( هرچند که خیلی بی طرف هم نیست!) این ماجرا رو قضاوت کنه و به خواننده یه دیدگاه کلی وتا حدودی فانتزی بده...در هر صورت اگه کسی از این ماجرا رنجیده من عمیقا ازش پوزش می طلبم:)

داستان در ادامه...

-------------------------------------------------------------

شرلوک نهایت تلاشش را به کار می برد تا عادی به نظر برسد، چیزی که هرگز نبود؛ و در عین حال می کوشید انواع وقایع قریب الوقوع احتمالی در مدرسه را پیش بینی کرده و برایشان راه    گریزی بیابد تا مبادا ناگزیر به افشای هویتش گردد و یا جریان اول وقت تحقیقات جناب را به تعویق انداخته و یا خدایی ناکرده به کل مختل نماید...

وقتی شمایل ساختمان کهنه ی مدرسه با دیوار های آجری منقوش به فحش های آبدار که سخت تلاش شده بود به زور اسپری آن هارا ناخوانا نمایند و با این وجود هم چنان مفهوم را به مخاطب فهیم منتقل می کردند؛ در قاب افق دید جناب کاراگاه قرار گرفت، شرلوک با خود اندیشید، این جا قبلا شکنجه گاه بوده شاید!

بچه ها به صورت تک نفره وگاه دوتایی وارد این سازه ی خوفناک می شدند، گاهی نیز یک جین بچه باهم از راه می رسیدند؛ و میزان امید به زندگی در میان این توده ی پراکنده، نسبت مستقیم داشت با تعداد اعضای کلونی های موجود؛ به این شکل که افرادی که در دسته هایی با  تراکم بالا قرار داشتند بسیار خوشحال تر از افرادی به نظر می رسیدند که منفرد و یا نهایتاً دونفره بودند. و این طور به نظر می رسید که عامل موفقیت کلونی های مذکور در تقسیم غمی مشترک بین اعضا و تلاش برای هرچه بیشتر نادیده گرفتن آن به شیوه های غیر معمول بود؛ کلونی های مذکور، راه های دفاعی خاصی بدین منظور از خود ارائه می دادند که در نوع خود جالب توجه بود؛ گاه می زدند زیر آواز و فالش ترین صدایشان را در گلوهاشان می انداختند و در دستگاه شور ابوعطا  می خواندند؛ گاه در طی یک عملیات انتحاری، پاورچین پاورچین به یک نفر محصل هپروت زده نزدیک شده، پس گردن فرد مذکور را هدف پدافند کف گرگی ناجوانمردانه ی خود قرار می داند، و گاهی نیز به منظور شریک کردن خود در اندوه فرد بغل دستیشان، در طی فرآیندی لوتی موآبانه کیف هاشان را بر روی یک دوش انداخته و دست آزادشان را به دور    گردن یکدیگر می انداختند و خلاصه از این جور کارها که همه برای شرلوک بسیار تماشایی می نمود.

شرلوک مدتی به تماشای بچه ها ایستاد و بعد تصمیم گرفت وارد مدرسه شده، عمق فاجعه را از نزدیک لمس کند، که پیرمردی جارو به دست جلویش را گرفت...

-        - کجا جناب؟!

-       - خوب معلومه می خوام بیام داخل اگه بگذارید!

-      همین طوری که نمیشه آقا سرتون رو بندازید بیاید تو....کاری دارید اینجا!؟

و شرلوک که با اولین چالشش در این پرونده روبه رو شده بود، اولین جرقه ای که به ذهنش زد را به کار  گرفته، و دست اولین کودکی که از کنارش رد می شد را گرفت و بی آن که به طرف نیم نگاهی هم بیندازد گفت...

-       - اومدم پسرمو با مدرسه ی جدیدش آشنا کنم، زیاد این جا نمی مونم!

-       - اااا....خیلی خوب باشه....بفرمایید!

شرلوک از دم در گذشت و کمی جلوتر ایستاد و تازه آن وقت بود که نگاهش به چشمان معصوم پسرکی افتاد که بی هوا دستش را گرفته بود؛ پسرک هیچ تقلایی نمی کرد تا دستش را رها سازد، هفت سال بیشتر نداشت؛ سرش را تا جایی که می توانست بالا آورده بود و با تعجب به شرلوک می نگریست...با خود می اندیشید..."ولی بابا که این شکلی نیست!"

شرلوک خم شد تا هم ارتفاع پسرک باشد و با مهربانانه ترین لحنی که می توانست به خود بگیرد    گفت:

-       - ببین پسر خوب!...من می دونم بابات نیستم....ولی خوب بیا باهم کنار بیایم....تو یه امروز نقش بچه ی منو بازی کن...منم برات بستنی می خرم! خوبه؟

و پسرک که این معامله را باب میل یافته بود، با تکان دادن سرش اعلام داشت که مفاد توافق نامه ی شرلوک را پذیرفته و بلافاصله ثابت کرد که بازیگر قابلی نیز هم هست...

-      بابا من شماره دو دارم!

-       - شماره دو دیگه چیه؟!

-      بابا بدو....باید همین الان برم دستشویی!!!

-       - وای خدا...خیلی خوب زود باش بیا بریم...

  کاراگاه بیچاره در حین انجام وظیفه، گذرش به دستشویی مدرسه افتاده بود و در حالی که با هر دو دستش سعی در مسدود کردن مجاری تنفس اش داشت، با خود می اندیشید این جا به درستی می تواند مکان خوبی برای احداث یک اتاق گاز مجهز، به منظور سر به نیست کردن افراد به بودار ترین شکل ممکن باشد؛ و  کافیست مجرم فلک زده را یک شبانه روز در این محل محبوس نموده و روز بعد برایش مراسم خاکسپاری برگزار نماییم و آنگاه می شود به غلط انداز ترین شکل ممکن بر روی سنگ قبر مجرم مذکور نوشت...علت مرگ: خفگی!...و هیچ کس آن وسط از اقوام مرحوم درباره ی شیوه ی خفگی آن سفر کرده نخواهد پرسید تا مبادا داغشان تازه شود و قضیه به همین سادگی ماست مالی شده چندی بعد به کلی به دست فراموشی سپرده می شود. و با خود می اندیشید که چرا باید چنین مکان کشنده ای در مدارس احداث شود؟!...و اینکه آیا آمار دقیقی از تعداد تلفات دانش آموزان در این مکان متعفن، موجود است یا خیر!...که پسرک کارش تمام شد و شرلوک توانست دوباره هوای بیرون را استنشاق نماید. عجیب بود که این بار هوا را بسیار مطبوع تر احساس می نمود و دائماً نفس های عمیق می کشید...


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


پ.ن: پذیرای انواع نظرات دوستان می باشم:)