sh baker چهارشنبه 20 آبان 1394 04:55 نظرات ()
 
سلام دوستان،

این هم بخش سوم داستان البته با تاخیر!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 

هنوز شش های جناب کاراگاه کاملاً سم زدایی نشده بود که صدای گوشخراش ناقوس افسار     گسییخته ی مدرسه چون بلایی آسمانی طنین انداز شده موجب عبور برق سه فاز از فرق سر هر تنابنده و مرگ ناگهانی یکی از ساکنین مسن کوچه بغلی شد؛... گرچه که مرگ دست خداست و انفارکتوس و زنگ مدرسه و پراید تنها وسیله اند!...و بعد ها اطبا تشخیص دادند که طرف اصلاً سابقه ی سکته ی ملیح داشته و زنگ مدرسه نهایتاً می توانسته نقش کاتالیزر را در سفر آن مرحوم به دیار باقی ایفا کرده باشد و با استناد به استدلال فوق، این ناقوس جهنمی از اتهام قتل عمد مبرا شد!

پسرک سقلمه ای به شرلوک زد تا او را از هیبنوتیزم این زنگ مکرر بیرون آورد و گفت:

-       -بابا زنگمون خورد...باید برم تو صف...

-       -آهان!...چی؟!...صف؟...صف چی؟!

-       -وای....آخه مگه تو مدرسه نرفتی؟!...صف صبحگاه دیگه!

-       -آهان!.....چی؟!

و پسرک که از توجیه شرلوک ناامید شده بود سری تکان داد و زودتر رفت تا جایی آن اول صف گیر بیاورد و بایستد و شرلوک هم او را با چشم تعقیب می کرد تا مگر از این مکانیزم ناشناخته سر درآورد...

  کمی بعد از مستقر شدن بچه های قد و نیم قد در صفوف موّاج منفصل، مردی از سکو بالا رفت و پشت تریبون ایستاد؛ ابتدا موهایش را مرتب کرد سپس از بسته بودن دکمه های کت و شلوارش مطمئن شد و دراتنها میکروفون را به دست گرفت و موقرانه دو سه بار در آن دمید!...

-       -فوت....فوت...1،2،3...صدا میاد؟!

و بچه ها همگی متفق القول گفتند...بله!

مرد یکی دو سرفه ی تصنعی کرد و با همان وقار زئوس موآبانه، این چنین عریضه ی خود را به سمع و بصر طفلکان یک لنگه پای مثلاً مشتاق علم رساند...

-       -فرزندان من آغاز سال تحصیلی جدید رو به شما تبریک میگم و براتون آرزوی سالی سرشار از علم و دانش و موفقیت رو دارم....در سال تحصیلی پیش رو از شما انتظار دارم دانش آموزان سختکوشی باشید و همگی برای مدرسه باعث افتخار...

شرلوک در تمام طول مدت سخنرانی آقای مدیر با خود می اندیشید چقدر خوب که مدرسه ی ما سکو و تریبون و صف صبحگاهی نداشت...و اینکه اگر داشت قطعا همان روز اول ترک تحصیل می نمودم و یا سکو و تریبون و صف و آقای مدیر محترمش را بی تعارف به آتش می کشیدم! و با خود می اندیشید آیا واقعا وجود چنین آیینی برای آغاز یک سال تحصیلی الزامیست و آیا بهتر نیست در شرایط بهتری از دانش آموزان منضبطی که این چنین قبول زحمت نموده و صبح به این زودی لذًت خواب دم صبح را بر خود حرام کرده و عذاب تحصیل را بر خود مستولی؛ خوش آمد گویی صورت گیرد؟! مثلاً آیا نمی شد سالنی فراهم دید و در آنجا برنامه ی مفرحی ترتیب داد تا هم خواب را از سر این بندگان خدا بپراند و هم موجب شادی دلشان شود در این روز مطلقاً نحس...و نشیمنگاهی تدارک دید به منظور جلوگیری از ابتلای زودهنگام این نوگلان نوشکفته به واریس و آرتوروز گردن و... و در آنجا حداقل یک کیک و ساندیسی به ایشان اعطاء کرد و آنوقت برایشان از فواید تحصیل داد سخن سرداد؟!

اما هیچ کدام از موارد فوق آنچنان شرلوک را متعجب نساخته بود که فرمان آماده باش مدیر برای ورزش صبحگاهی!...

بچه ها یکی یکی با قیافه های مصیبت زده از آن توفیق تحمیلی از صفوف خارج شده و کیف هاشان را در گوشه ای روی هم می انباشتند و یا به دست بزرگترهاشان می دادند و بعد دوباره به همان نظم قبلی در آمده و چون عروسک های کوکی کوک در رفته، تن به آن حرکات موزون اجباری می داند...پسرک کیفش را به دست شرلوک سپرد بود...این بار آقای ناظم میکروفون را به دست گرفته، هر دو سه دقیقه یک بار با آهنگ صبحگاهی هم خوان می شد و بچه ها را سر شوق می آورد که...

-       -اون ته صف دوم....ته صفیا ورزش کنن.....بچه مگه نگفتم کیفاتونو بذارین زمین؟! تو چرا کیفت هنوز رو دوشته پس؟!

و شرلوک متعجب بود از این طریق منحصر به فرد ورزش صبحگاهی...و اینکه اگر جای ورزش در ورزشگاه است، پس وسط حیاط و صبح سرد پاییز را چه به ورزش صبحگاهی؟ و راستش خوشحال بود که لازم نیست پالتویش را در بیاورد و همراه این جماعت، تنی بلرزاند و بعد از این تصور سردش شد و یقه ی پالتویش را بالاتر داد...

  کمی بعد، این مراسم شکنجه آور نیز به پایان رسید و ناظم اجازه ورود به کریدور را صادر فرمود و ضمناً خاطر نشان کرد...

-       -از اینجا بیاین برین تو...اول کلاس اولیا....به ترتیب، توصف....از زیر اسفند رد شین...بچه ها من از فردا ناخن میبینما...انضباط کم میشه...

و شرلوک تقریبا نیمی از حرف های مرد را نمی فهمید!...و چون ناامید شد از درک افاضات مبذوله؛ صورتش را برگرداند به سمت دیگر و محو تماشای بچه ها شد که برمی گشتند تا کیف هاشان را پس گرفته، می رفتند از زیر اسپند رد شوند؛ که همان موقع سر وکله پسرک پیدا شد     که با دوستش به سمت شرلوک می آمدند...

-       -سامان این همون بابا الکیمه که بهت گفتم!...بابایی اینم پسر همسایمون سامانه...من میرم سر   کلاس؛ یادت نره قول دادی برام بستنی بخریا؟!

-       -نه یادم نمیره...تو و سامان هم کلاسین؟

-       -نه...سامان دومه...بابا واقعیم گفته امروز هوای منو داشته باشه...

-       -آهان پس تو دومی!...شماها فقط روز اول مدرسه از این کارا میکنین؟!

-سامان: منظورتون ورزشه؟....نه هر روز!

-شرلوک: شما هر روز تو حیاط ورزش می کنین؟...حتی زمستونا؟!

-سامان: خوب معلومه!...مگه شما خودتون مدرسه نرفتین؟!

-شرلوک: معلومه که رفتم...فقط...فقط...می خواستم ببینم هنوزم مثل قبله یا نه!....ببینم اگه یه روز مدیر نیاد چی؟...اون وقت بازم وای می ایستید تو صف و بازم ورزش می کنید؟!

-سامان: خوب آره...!

-پسرک: بابایی ما دیگ باید بریم خدافظ...

-شرلوک: خدافظ...نگران بستنی نباش...همین امروز بهت می دمش..

بچه ها رفتند و شرلوک ماند و یکی دو پدر و مادر دیگر و حیاط خالی مدرسه... شرلوک عجیب به یاد   کک هایش افتاده بود...کک های آزمایشگاهی اش؛ که آن ها را در نمونه های شیشه ای در بسته حبس کرده بود...کک ها هر بار می پریدند و سرشان به درپوش می خورد و می افتادند... شرلوک در پوش ظرف را برداشت و اجازه داد کک ها خارج شوند؛ اما دیگر پرش هیچ کدام از   کک ها به بیشتر از ارتفاع ظرف قد نمی داد...

---------------------------------------------------------------
پ.ن: دوستان ببخشید اگه این بخش به اندازه ی بخشای قبلی روش کار نشده آخه این روزا امتحان دارم...همینم با عجله نوشتم!...خلاصه این که اشکالات متن رو به بزرگواری خودتون ببخشید