به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
ماجراهای شرلوک در ایران(چالش مدرسه3)
نظرات
 
سلام دوستان،

این هم بخش سوم داستان البته با تاخیر!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 

هنوز شش های جناب کاراگاه کاملاً سم زدایی نشده بود که صدای گوشخراش ناقوس افسار     گسییخته ی مدرسه چون بلایی آسمانی طنین انداز شده موجب عبور برق سه فاز از فرق سر هر تنابنده و مرگ ناگهانی یکی از ساکنین مسن کوچه بغلی شد؛... گرچه که مرگ دست خداست و انفارکتوس و زنگ مدرسه و پراید تنها وسیله اند!...و بعد ها اطبا تشخیص دادند که طرف اصلاً سابقه ی سکته ی ملیح داشته و زنگ مدرسه نهایتاً می توانسته نقش کاتالیزر را در سفر آن مرحوم به دیار باقی ایفا کرده باشد و با استناد به استدلال فوق، این ناقوس جهنمی از اتهام قتل عمد مبرا شد!

پسرک سقلمه ای به شرلوک زد تا او را از هیبنوتیزم این زنگ مکرر بیرون آورد و گفت:

-       -بابا زنگمون خورد...باید برم تو صف...

-       -آهان!...چی؟!...صف؟...صف چی؟!

-       -وای....آخه مگه تو مدرسه نرفتی؟!...صف صبحگاه دیگه!

-       -آهان!.....چی؟!

و پسرک که از توجیه شرلوک ناامید شده بود سری تکان داد و زودتر رفت تا جایی آن اول صف گیر بیاورد و بایستد و شرلوک هم او را با چشم تعقیب می کرد تا مگر از این مکانیزم ناشناخته سر درآورد...

  کمی بعد از مستقر شدن بچه های قد و نیم قد در صفوف موّاج منفصل، مردی از سکو بالا رفت و پشت تریبون ایستاد؛ ابتدا موهایش را مرتب کرد سپس از بسته بودن دکمه های کت و شلوارش مطمئن شد و دراتنها میکروفون را به دست گرفت و موقرانه دو سه بار در آن دمید!...

-       -فوت....فوت...1،2،3...صدا میاد؟!

و بچه ها همگی متفق القول گفتند...بله!

مرد یکی دو سرفه ی تصنعی کرد و با همان وقار زئوس موآبانه، این چنین عریضه ی خود را به سمع و بصر طفلکان یک لنگه پای مثلاً مشتاق علم رساند...

-       -فرزندان من آغاز سال تحصیلی جدید رو به شما تبریک میگم و براتون آرزوی سالی سرشار از علم و دانش و موفقیت رو دارم....در سال تحصیلی پیش رو از شما انتظار دارم دانش آموزان سختکوشی باشید و همگی برای مدرسه باعث افتخار...

شرلوک در تمام طول مدت سخنرانی آقای مدیر با خود می اندیشید چقدر خوب که مدرسه ی ما سکو و تریبون و صف صبحگاهی نداشت...و اینکه اگر داشت قطعا همان روز اول ترک تحصیل می نمودم و یا سکو و تریبون و صف و آقای مدیر محترمش را بی تعارف به آتش می کشیدم! و با خود می اندیشید آیا واقعا وجود چنین آیینی برای آغاز یک سال تحصیلی الزامیست و آیا بهتر نیست در شرایط بهتری از دانش آموزان منضبطی که این چنین قبول زحمت نموده و صبح به این زودی لذًت خواب دم صبح را بر خود حرام کرده و عذاب تحصیل را بر خود مستولی؛ خوش آمد گویی صورت گیرد؟! مثلاً آیا نمی شد سالنی فراهم دید و در آنجا برنامه ی مفرحی ترتیب داد تا هم خواب را از سر این بندگان خدا بپراند و هم موجب شادی دلشان شود در این روز مطلقاً نحس...و نشیمنگاهی تدارک دید به منظور جلوگیری از ابتلای زودهنگام این نوگلان نوشکفته به واریس و آرتوروز گردن و... و در آنجا حداقل یک کیک و ساندیسی به ایشان اعطاء کرد و آنوقت برایشان از فواید تحصیل داد سخن سرداد؟!

اما هیچ کدام از موارد فوق آنچنان شرلوک را متعجب نساخته بود که فرمان آماده باش مدیر برای ورزش صبحگاهی!...

بچه ها یکی یکی با قیافه های مصیبت زده از آن توفیق تحمیلی از صفوف خارج شده و کیف هاشان را در گوشه ای روی هم می انباشتند و یا به دست بزرگترهاشان می دادند و بعد دوباره به همان نظم قبلی در آمده و چون عروسک های کوکی کوک در رفته، تن به آن حرکات موزون اجباری می داند...پسرک کیفش را به دست شرلوک سپرد بود...این بار آقای ناظم میکروفون را به دست گرفته، هر دو سه دقیقه یک بار با آهنگ صبحگاهی هم خوان می شد و بچه ها را سر شوق می آورد که...

-       -اون ته صف دوم....ته صفیا ورزش کنن.....بچه مگه نگفتم کیفاتونو بذارین زمین؟! تو چرا کیفت هنوز رو دوشته پس؟!

و شرلوک متعجب بود از این طریق منحصر به فرد ورزش صبحگاهی...و اینکه اگر جای ورزش در ورزشگاه است، پس وسط حیاط و صبح سرد پاییز را چه به ورزش صبحگاهی؟ و راستش خوشحال بود که لازم نیست پالتویش را در بیاورد و همراه این جماعت، تنی بلرزاند و بعد از این تصور سردش شد و یقه ی پالتویش را بالاتر داد...

  کمی بعد، این مراسم شکنجه آور نیز به پایان رسید و ناظم اجازه ورود به کریدور را صادر فرمود و ضمناً خاطر نشان کرد...

-       -از اینجا بیاین برین تو...اول کلاس اولیا....به ترتیب، توصف....از زیر اسفند رد شین...بچه ها من از فردا ناخن میبینما...انضباط کم میشه...

و شرلوک تقریبا نیمی از حرف های مرد را نمی فهمید!...و چون ناامید شد از درک افاضات مبذوله؛ صورتش را برگرداند به سمت دیگر و محو تماشای بچه ها شد که برمی گشتند تا کیف هاشان را پس گرفته، می رفتند از زیر اسپند رد شوند؛ که همان موقع سر وکله پسرک پیدا شد     که با دوستش به سمت شرلوک می آمدند...

-       -سامان این همون بابا الکیمه که بهت گفتم!...بابایی اینم پسر همسایمون سامانه...من میرم سر   کلاس؛ یادت نره قول دادی برام بستنی بخریا؟!

-       -نه یادم نمیره...تو و سامان هم کلاسین؟

-       -نه...سامان دومه...بابا واقعیم گفته امروز هوای منو داشته باشه...

-       -آهان پس تو دومی!...شماها فقط روز اول مدرسه از این کارا میکنین؟!

-سامان: منظورتون ورزشه؟....نه هر روز!

-شرلوک: شما هر روز تو حیاط ورزش می کنین؟...حتی زمستونا؟!

-سامان: خوب معلومه!...مگه شما خودتون مدرسه نرفتین؟!

-شرلوک: معلومه که رفتم...فقط...فقط...می خواستم ببینم هنوزم مثل قبله یا نه!....ببینم اگه یه روز مدیر نیاد چی؟...اون وقت بازم وای می ایستید تو صف و بازم ورزش می کنید؟!

-سامان: خوب آره...!

-پسرک: بابایی ما دیگ باید بریم خدافظ...

-شرلوک: خدافظ...نگران بستنی نباش...همین امروز بهت می دمش..

بچه ها رفتند و شرلوک ماند و یکی دو پدر و مادر دیگر و حیاط خالی مدرسه... شرلوک عجیب به یاد   کک هایش افتاده بود...کک های آزمایشگاهی اش؛ که آن ها را در نمونه های شیشه ای در بسته حبس کرده بود...کک ها هر بار می پریدند و سرشان به درپوش می خورد و می افتادند... شرلوک در پوش ظرف را برداشت و اجازه داد کک ها خارج شوند؛ اما دیگر پرش هیچ کدام از   کک ها به بیشتر از ارتفاع ظرف قد نمی داد...

---------------------------------------------------------------
پ.ن: دوستان ببخشید اگه این بخش به اندازه ی بخشای قبلی روش کار نشده آخه این روزا امتحان دارم...همینم با عجله نوشتم!...خلاصه این که اشکالات متن رو به بزرگواری خودتون ببخشید


مرتبط با: فن فیکشن ,
چهارشنبه 20 آبان 1394ساعت : 04:55| نویسنده : sh baker
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
نیکی چهارشنبه 26 خرداد 1395 11:08
شرلوک پسر داره؟(خود شرلوک نه بندیکت)
sh baker پاسخ داد:
ن...ازدواج نکرده هیچ وقت شرلوک...
نیکی چهارشنبه 26 خرداد 1395 11:06
ببخشید این پسره تو اول داستان کیه؟
sh baker پاسخ داد:
یه پسر بچه دبستانی
خانوووم واتسون یکشنبه 22 آذر 1394 23:50
ییی
خب بدت میاد نخون خاهر یا برادر من
ایرن ادلر دوشنبه 16 آذر 1394 20:03
امدم و نذاشته بودی بقیشو...
البته اگ ادامه ی داستان مثل اولش قشنگ و حتی بهتر باشه ارزش خیلی خیلی صبر کردنم داره.
ولش نکنی داستانو همین جوری...
sh baker پاسخ داد:
خخخ....باور کن تا همین امروز داشتم رو پروژه کار می کردم....فردا حتما می نویسم میذارم تو وب...قول قول
ممنون لطف داری عزیز:)
آیرن ادلر پنجشنبه 12 آذر 1394 18:16
شرلوک بیاد شهر ما خوربیابانک
نزدیک اینجا یه محلی هست ب اسم ریگ جن!
هیچکس از اونجا زنده برنگشته...خخخخ
sh baker پاسخ داد:
خخخ...چه جالب:)
آیرن ادلر پنجشنبه 12 آذر 1394 15:17
یه سؤال
اندرسون و داناوان تو فیلم کجا بودن من نمیدونم کدوماشون بودن...کل فیلمم دیدم.چ نقشی ت فیلم داشتن؟
sh baker پاسخ داد:
اینا جزو نیروهای پلیسن...بعد مثلا مرگ شرلوک اندرسون یه اکیپ درست کرده بود که معتقد بودن شرلوک زندس هنوز و از این چیزا...
ایرن ادلر سه شنبه 10 آذر 1394 16:51
ادبیاتش ک فوق حرفه ایه
فقط ایکاش یکم از علم استنتاجش استفاده میکرد
واتسون کوجاس؟
sh baker پاسخ داد:
بابا خجالت میدین..
حق با شماس......کم کاری از منه...درستش میکنم..
حالا میاد توراهه...
هلمز پنجشنبه 28 آبان 1394 10:56
خیلی داستان جالبی بود ممنون
sh baker پاسخ داد:
خواهش:)
ییی چهارشنبه 27 آبان 1394 16:41
خیلی چرت و پرت بود
sh baker پاسخ داد:
خوب عصبانیت نداره که شما اگ دوست نداری دیگ نخون!
سجاد چهارشنبه 27 آبان 1394 16:18
سلام.واقعا داستان خیلی جالبیه
مخصوصا آخراش
sh baker پاسخ داد:
سلام.ممنون
Ottelo یکشنبه 24 آبان 1394 15:26
سلام جالب بود،
میشه کمی در مورد داستان نویس اطلاعات داشته باشیم؟
مثلا چند سالتونه و جنسیتتون؟
داستان جالبی بود بیشتر ترجیح میدم بعد جواب به سوال بالا نظر بدم.

همگی موفق باشید
sh baker پاسخ داد:
سلام...ممون:)
بابا با داستان نویس چیکار دارین دیگه؟!....
sh.baker هستم یک نویسنده!...کافیه!
حانی شنبه 23 آبان 1394 14:36
یه سوال چه جوری میشه عضو نویسنده ها شد.من ترجمه زبانم خوبه
sh baker پاسخ داد:
تو پست ثابت درخواست بدید جوابتونو می دن:)
لیلا جمعه 22 آبان 1394 22:43
اها پس حتما بیارش
شرلوک بدونه وبلاگ نویسش فلج میشه
sh baker پاسخ داد:
قبلش باس یه بهونه واسه اوردنش جور کنم...بذار ببینم بمب واتسونو کجا باس ترکوند!خخخ
Misha جمعه 22 آبان 1394 13:22
عالی بود.بی صبرانه منتظر قسمت بعد هستم
sh baker پاسخ داد:
ممنون:)
موریارتی جمعه 22 آبان 1394 13:18
خسته نباشی واقعا باحال بود فقط چنتا پیشنهاد.ا
اول اینکه شرلوک فقط داره مات و مبهوت نگاه میکنه به نظر من شروع میکرد به استنتاج مدیر و معاون و ساختمون مدرسه حتی نظافت چی و اولیا بچه هاجالب تر میشد.بعدش معمولا ورزش های صبحگاه مدرسه استاندارد نیستن .مثلا اگه شرلوک به این موضوع هم گیرمیدادخوب بود.و اینکه جای واتسون واقعا خالیه...:(
sh baker پاسخ داد:
ممنون...
اره می دونم این ضعفا رو بذار پای ضیق وقت و مشغله ی زیاد!....امتحانای میان ترمو که بدم می تونم فرصت بیشتری برای داستانا بذارم و قظعا این مشکلات برطرف میشه...
با نظر دومت خیلی موافق نیستم...راستش فک می کنم به اندازه ی کافی به ورزش پرداخته شده...دیگ بقیه ش هر چی بگیم حرف اضافس!
واتسون؟!....coming soon!!!
Dr.zorro پنجشنبه 21 آبان 1394 13:28
ایول مثه همیشه باحال بود...به نظرمن همین طوری بیشتر توصیف وانتقادباشه بهتراز اینه که مثه خیلی ازداستانای شرلوکی کاراگاهی باشه چون داستانای کاراگاهی زیاده امامن تاحالاکسی رو ندیده بودم که این مدلی انتقادو طنز وشرلوک رو باهم قاطی کنه...به نظرم همین مدلی متمایز ادامه بدی بهتره....
sh baker پاسخ داد:
مثل همیشه شما لطف دارید...
روند ک قطعا همینه یعنی طنز نقادانه و می دونید که اوج تراژدی کمدیه....
منتها تاحدودی هم حق با دوستانه...اینجا وب سایت شرلوکه و همه چیز باید محوریت شرلوکی داشته باشه شایدمن یه کم از خط مشی فاصله گرفتم..راستش اینو یکم هو هولکی هم نوشتم واسه همین اونی نشد که باید...انشاا.. توی بعدیا هم همین روند رو ادامه می دم و هم انتظارات دوستان رو سعی می کنم برآورده کنم...
لیلا پنجشنبه 21 آبان 1394 10:47
عالی بود طرز نوشتن ، توصیفات، مدله طنزش... همش عالی بود

چه مصیبتی داشتیم ولی این ورزش صبحگاهی دردی بود بی درمان !
من با max موافقم اگه یکم شرلوکو بیاری تو داستان مثلا استنتاجا و لجبازیا و ازمایشا و بدو بدو ها خیلی باحال تر میشه
در مورد محل بعدی .... نمیدونم شاید یه جوری سر از خونه ی یه کی در بیاره که یا مهمونیه یا خیلی یارو پر حرفه یا .....
چیزه من داستان اولیی درست تو ذهنم نیست گفتی جان نمیاد کلا تو داستان؟
sh baker پاسخ داد:
ممنون از این همه تعریف بابا مخلصیم!:)
وایییییی از اون ک اصن نگو...من همیشه اونی بودم ک کیفشو در نمی آورد بس که ... بودم!
اونم به چشم.
منظور موقعیت نیست منظور فرهنگ غلطه...اینا که گفتی همش کاره یکی دوتا پاراگرافه...میشه تو هر موضوعی فقط با یه شخصیت کارشو تموم کرد..من دنبال موضوعم...ولی بازم ممنون عزیز
چیزی نگفتم....نمی دونم شاید تو داستان بعدی اوردمش شایدم نه...ولی بیشتر میارمش!
فرشته پنجشنبه 21 آبان 1394 08:22
همیشه وقتی ناظم درو رومون میبست و پشت در میموندیم میفهمیدیم زنگ خورده
sh baker پاسخ داد:
خخخ...چه روش هوشمندانه ای!
من ولی واسه صبحگاه با اونی که در رو میگرفت طرح دوستی ریخته بودم!خخخ.....هر وقت دیر میرسیدم یه چشمک میزدم اونم درو وامیکرد!خخخ........یادش به خیر:)
هرکول پوآرو چهارشنبه 20 آبان 1394 23:50
فوق العاده بود
کلی خندیدم
می تونی برای قسمتای بعد بعضی از عادتای نادرست ما ایرانیا رو سوژه کنی
sh baker پاسخ داد:
ممنون:)
خوب مثلا کدومش؟...ماشاا..یکی دوتا ک نیستن ک!خخخ
MAX چهارشنبه 20 آبان 1394 21:42
داستان خوبی بود فقط چند تا ایراد داشت:
شخصیت اصلی ما ( شرلوک) از جریان اصلی داستان کنار زده شده بود و بخش عظیمی از نوشته مختص توصیفات مدرسه و صف و زنگ و ... بود که واقعا به پیشبرد داستان کمکی نمیکردند مثلا از قسمت قبل تا آخر این قسمت شرلوک فقط از در مدرسه به در کلاس رسید!!! یکمی سرعت پیشروی داستان بیشتر بشه خیلی میتونه کمک کنه.
شخصیتی که شرلوک تو این داستان داشت خیلی بار مثبتش زیاد بود مثلا من که بعید میدونم اگه شرلوک صف رو ببینه بخواد کلی اینجوری راهکار مثبت بده که چرا صندلی نداره چرا جشن نگرفتن چرا باید توی هوای سرد ورزش کرد . نه! اینا خیلی حرف های کلی هستن ولی شرلوک عاشق جزئیاته! حرف هاش هم پشت سرش یه شیطنت خاصی داره اون سوال نمیکنه چون قبل از اون جوابش رو میفهمه مثلا شرلوک وقتی اون پسر سال دومی رو میدید تا شماره کفشش رو هم با یه نگاه در می آورد دیگه نفهمه سال دومه یا اینا چه کاره ی هم هستن؟ باید توصیفات شرلوک رو بهتر بکنی یه کارکتر که بقیه بخوان بهش بگن این چیه اون چی چیه نمیتونه شرلوک باشه بهتر بود بیشتر مطالبی که گفتی رو با استنتاج خود شرلوک بدست بیاری نه همین جور بقیه بهش بگن. مثلا اگه افراد داخل صف و مدیر رو استنتاج کنه خیلی بهتر از اینه که بخواد برای صف راهکار بده .
sh baker پاسخ داد:
اصلا توی این سری قرار نیست قتل و غارتی اتفاق بیفته ما توی این داستانا از شخصیت شرلوک فقط به عنوان یه ناظر دقیق عاقل استفاده می کنیم و قرار نیست اتفاقی به جز این توصیفات اتفاق بیفته...همین.
عزیز داستان حساب کتاب داره؛ شعبده بازی که نمیکنه بخواد بفهمه این کیه اونه که!...بعدم شرلوک داره اطلاعات کسب میکنه و گفتم اصلا شخصیت اصلی هم نیست!
بعله همه ی حرف های شما درستن اما اگ قرار بود ماجرا روی محور شرلوک بچرخه، همون طور ک گفتم هدف این داستانا فقط توصیفاتی از دیدگاه یه آدم عاقله که از بیرون و بدون هیچ پیش زمینه ای داره برای اولین بار یه سری چیزا رو میبینه...اما چشم اگ شما دلتون جزئیات شرلوکی میخواد از این به بعد اونا رو هم توی داستان میگنجونم:)
...ممنون از این همه توجه شما:)
zahra چهارشنبه 20 آبان 1394 21:26
منکه مردم از خنده عاااالی بود !
بخصوص ورزش صبحگاهی!!!!!!!!!
sh baker پاسخ داد:
خوشحالم تونستم لبخند روی لباتون بیارم:)
فاطمه چهارشنبه 20 آبان 1394 17:11
:)
جالب بود...
مخصوصا موقعی که یقه پالتوش رو میکشه بالا..!
ولی معلومه که بچه ه از اون بچه تقص هاست، که رو بدی بهشون سوارت میشن!!
خوبه حداقل شرلوک اینجور آدمی نیست، اما بنظرم سعی کن همون مقدار که جان از دست شرلوک در امان نیست، اینم نباشه...
در کل موفق باشی!
:)
sh baker پاسخ داد:
ممنون..
Luna چهارشنبه 20 آبان 1394 13:31
خب حداقل حالا شرلوک درک میکنه.
مثل همیشه عالی بود.
این بخش بازم ادامه داره یا تموم
sh baker پاسخ داد:
ممنون...
بله احتمالا یه قسمت دیگ داره...
----------------------------------------------------------
راستی بچه ها بگید بعد از این ماجرا دوست دارید شرلوک به کجاها توی ایران سر بزنه؟!
فرشته چهارشنبه 20 آبان 1394 09:28
هععیییی چه شکنجه ای بود. البته هنوزم هست.اگه میتونستن فکر میکنم واسه دانشگاه هم صف صبحگاهی میزاشتن
این بچه هه هم خوب پایه هستااا
اتفاقا زنگ مدرسه ما همیشه خراب بود
ممنون عزیزم خیلی جالب بود
sh baker پاسخ داد:
هعییی
خوش به حال بچه های مدرسه ی شما پس...ولی اون وقت چطوری میفهمیدین زنگ خورده؟!
خواهش عزیزم:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram