sh baker جمعه 20 آذر 1394 19:32 نظرات ()
سلام، احوال شما؟...
معذرت می خوام که شما رو برای قسمت آخر این همه منتظر گذاشتم...چه میشه کرد دیگه...درسه و هزار مکافات...

بدون مقدمه بریم سراغ داستان...
در ضمن به پی نوشت های آخر پست هم لطفا توجه بشه؛ با تشکر:)


ادامه ی مطلب...




حیاط شلوغ و پر سر و صدای مدرسه در عرض ده دقیقه تبدیل شد به سوت و کور ترین برهوت دنیا؛ پدر و مادر ها دوتا یکی رفتند و بعد شرلوک ماند و حیاط خالی...

دست هایش را به جیب پالتویش فرو برد و مشغول تجزیه و تحلیل آنچه دیده بود شد؛ با خود می اندیشید تا بوده همین بوده...تا بوده این چرخ گردان می چرخیده و هیچ چیز تغییر نمی کرده...یک نفر روشی را مرسوم می کند و دیگران کورکورانه مشغول تقلید طریق فرد مذکور می شوند و حتی لحظه ای تامل نمی کنند تا ببینند ماحصل آنچه کرده اند را، و نمی کوشند روشی را تکمیل کرده یا تصحیح کنند و کاهلی می نمایند و برای توجیه تنبلی شان نام احترام بر آن می نهد و مراسم یادبود و تکریم برگزار می نمایند برای بدعت گذار مکتبشان و هیچ مغزهاشان را به کار نمی گیرند؛ و یا بدتر از آن؛ اینکه خوب می دانند در اشتباه اند و می توانند آن را جبران سازند اما برای جیب هاشان گران تمام می شود و از این قبیل دل مشغولی ها...و این است که هیچ نمی کنند و سرشان را مثل کبک به زیر برف فرو می برند و می شود همینی که هست...پس جای تعجب ندارد اگر کلیسا چشم دیدن اهل علم را ندارد، اگر فقر است و اختلاف طبقاتی، اگر جنگ است و بیماری و هزار اگر دیگر...و این که تا بوده و هست امثال گالیله و داروین و ژاندارک نیز به وفور خواهند بود، و اینکه درد همیشه درد است و نوشدارو همیشه نایاب و یا اگر هست همیشه بعد مرگ سهراب می رسد و افاقه نمی کند و اینکه آخر این دشمنی ما با خودمان ما را به عدم می کشاند، به مرگ؛ و آن وقت تر و خشک همه با هم می سوزند و دودشان به چشم خودشان می رود؛ به چشم خودمان...پس چه اهمیتی دارد سمت فرشته ها باشی یا اهریمنان؟!....این چرخ به مسیر دوّار خویش خو گرفته است... با این همه اما شرلوک هنوز هم امیدوار بود؛ وقتی به جمعیت محصلان صف بسته نگاه می کرد امیدوار بود و می اندیشید از این جمع، عاقبت تعدادی لستراد می شوند...دو سه تایی جان...چند تایی مالی...چند تایی هم اندرسون....و شاید فقط یکی شان موریارتی شود که آن هم بسپریدش به خودم!...الباقی آدم های خوبی اند گرچه اندرسون باشند!

شرلوک آنچه را می خواست، فهمیده بود...قوانین همه جا صدق می کنند و قانون بقا همیشه یکی ست! پس دست هایش را بیرون آورد و رفت تا بستی بخرد...

وقتی برگشت تقریبا زنگ اول داشت به پایان می رسید. شرلوک وارد ساختمان مدرسه شد، به یادش افتاد که در چنین مواقعی پدر و مادر ها به دفتر مدرسه مراجعه می کردند و بعد یک نفر از دفتر می رفت تا بچه را صدا بزند...پس تابلوی دفتر را پیدا کرد و رفت تا در بزند. سعی کرد چهره ای موجّه داشته باشد، چهره ای پدرموآبانه!.....در زد و وارد شد...چهار نفر در دفتر بودند و فقط دو نفرشان به موقع ورود شرلوک سر بلند کردند! هر چهار نفر جمع شده بودند دور میزی و داشتند کوهی از جوراب های بسته بندی شده و کفش های فله ای را زیر و رو می کردند...شرلوک نمی دانست لزوم وجود این همه جوراب و کفش در دفتر مدرسه چیست؛ سرفه ای کوتاه کرد تا بلکه یک نفر نگاهش را سمت او برگرداند...یک نفر برگشت..

-      -اوه ببخشید جناب!... این آقای فخاری خودشون عمده فروشی دارن، امروز سفارشی اینارو آوردن واسه همکارا... شماهم می خوای یه نگاهی بنداز...

-       -نه ممنون... من پدر یکی از دانش آموزای این مدرسه م...براش بستنی خریدم میشه بگید کجا باید برم؟ پسرم کلاس اولیه!

-       -خوب شما اسم پسرتون رو بگید ما بهش میدیم...

-       -اسمش؟!...اِاِاِ... باید خودم بهش بدم... بهش قول دادم!

-       -آخه این طوری که نمیشه قربان...ما باید...

-       -ببینید...بهتره فقط بگید کلاسشون کجاست...این طوری برای جفتمون بهتره...من به قولم وفا کردم و شماهم از سکته ی مجدد پیشگیری!

-       -چی؟!...شششما از کجا..

-       -مهم نیست من از کجا می دونم مهم اینه که...جوراب!....برید به خریدتون برسید...فقط قبلش بگید کلاس اول کجاست!؟

-       -طبقه ی دوم اولین کلاس!

-       -ممنون... در ضمن من اگه جای شما بودم از اون کفشا نمی خریدم...سخت میشه با میله ای که تو ساق پائه هر روز صبح خم شد و بند کفش بست!....آها؛ راستی اگه مدیرتون دنبال دکمه ی سر آستین کتش گشت، بهش بگید افتاده کنار پاگرد پله ها!...روز به خیر!

شکی نیست که شرلوک با رضایت کامل طبق معمول یقه ی کتش را بالا داد و لبخند نصفه نیمه ی شیطنت آمیز همیشگی اش دوباره گوشه ی چپ لبش ظاهر شد...او دیده بود که مرد وقتی سرش را خم کرده بود روی تل جوراب ها و با شتاب آن ها را زیر و رو می کرد، چطور از کمبود اکسیژن صوررتش کبود شده بود و نفس نفس می زد؛ برای شرلوک کاملا واضح بود که مرد پیشتر باید سکته کرده باشد؛ و قبلاً در ماجرای جان ثابت کرده بود که ید بیضائی در تشخیص لغزش های هرچند ناچیز پا دارد؛ و هم چنین مطمئن بود که وسواس مدیر در مورد دکمه هایش عاقبت آن ها را از جای در می آورد و چون دنبال دکمه می گشت، به سهولت پیدایش کرد، چرا که همیشه جوینده یانبده است!

پله ها را دوتا یکی طی کرد و به در کلاس رسید، تقّه ای به در زد و بعد دستگیره را چرخاند...

-       -سلام؛ ببخشید یه محموله ی سفارشی دارم که باید تحویلش بدم به...آهان تو!....بیا بگیرش پسر جون!

-       -ببخشید آقا معلم بابامونه!....قول داده بود برام بستنی بگیره!...میشه بریم بگیریمش؟!

معلم: اِاِاِ....خوب چی بگم!...برو بگیر دیگه...فقط زودتر!....آقا لطفا شما هم دیگه وسط کلاس واسه بچه تون تغذیه نیارید در کلاس، نظم کلاس به هم می خوره!

شرلوک: مطمئن باشید دیگه این کارو نمی کنم!...قول میدم!

پسرک از کلاس بیرون آمد و شرلوک را به کناری کشید تا از چشمان متعجب و فضول همکلاسی هایش پنهانش کند و بعد گفت:

-       -آخه وسط کلاس بستنی میارن؟!...آقا ناظم چطوری اجازه داد بیای در کلاس؟

-       -نگران اون نباش؛ مطمئنم هنوز داره وسط کفش و جورابا غلت میزنه!..بیا اینم دستمزدت!...صبح دیدم توی جیب کنار کیفت شکلات گذاشتی، پس باید از دوبل چاکلتم خوشت بیاد!...درست نمی گم؟!

-       -ایول بابا!....تو نابغه بودی و رو نمی کردی پسر!؟...آره خوشم میاد...دستت درد نکنه...من باید برم دیگه؛ فقط...بازم می بینمت؟!

-       -نمی دونم؛ شاید.

-       -پس اگه دوباره دیدمت...ما باهم رفیقیم دیگه؟

-       -آره...من و تو و جان!...دوستای ابدی!....من و تو علیه جان!...شرط می بندم دیوونش می کنیم!

-       -جان؟!...اون دیگه کیه؟

-       -خوب....یه دوست!...مثل تو!...دیگه برو سر کلاست...فقط قبلش بهم بگو اسمت چیه؟ سر همین موضوع داشت ماموریتم به خطر می افتاد!

-       -من که نمی فهمم تو چی میگی!...ولی اسمم نیماس...ما رفتیم!...خدافظ بابا الکی!

-       -خدافظ "نیما"!


پ.ن: دوستان لطفا بگید دوست دارید در داستان بعدی شرلوک به کجا سرک بکشه:)
پ.ن: پذیرای انواع نظرات شما هستیم:)