تبلیغات
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر - ماجراهای شرلوک در ایران(چالش مدرسه قسمت آخر)
به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
ماجراهای شرلوک در ایران(چالش مدرسه قسمت آخر)
نظرات
سلام، احوال شما؟...
معذرت می خوام که شما رو برای قسمت آخر این همه منتظر گذاشتم...چه میشه کرد دیگه...درسه و هزار مکافات...

بدون مقدمه بریم سراغ داستان...
در ضمن به پی نوشت های آخر پست هم لطفا توجه بشه؛ با تشکر:)


ادامه ی مطلب...




حیاط شلوغ و پر سر و صدای مدرسه در عرض ده دقیقه تبدیل شد به سوت و کور ترین برهوت دنیا؛ پدر و مادر ها دوتا یکی رفتند و بعد شرلوک ماند و حیاط خالی...

دست هایش را به جیب پالتویش فرو برد و مشغول تجزیه و تحلیل آنچه دیده بود شد؛ با خود می اندیشید تا بوده همین بوده...تا بوده این چرخ گردان می چرخیده و هیچ چیز تغییر نمی کرده...یک نفر روشی را مرسوم می کند و دیگران کورکورانه مشغول تقلید طریق فرد مذکور می شوند و حتی لحظه ای تامل نمی کنند تا ببینند ماحصل آنچه کرده اند را، و نمی کوشند روشی را تکمیل کرده یا تصحیح کنند و کاهلی می نمایند و برای توجیه تنبلی شان نام احترام بر آن می نهد و مراسم یادبود و تکریم برگزار می نمایند برای بدعت گذار مکتبشان و هیچ مغزهاشان را به کار نمی گیرند؛ و یا بدتر از آن؛ اینکه خوب می دانند در اشتباه اند و می توانند آن را جبران سازند اما برای جیب هاشان گران تمام می شود و از این قبیل دل مشغولی ها...و این است که هیچ نمی کنند و سرشان را مثل کبک به زیر برف فرو می برند و می شود همینی که هست...پس جای تعجب ندارد اگر کلیسا چشم دیدن اهل علم را ندارد، اگر فقر است و اختلاف طبقاتی، اگر جنگ است و بیماری و هزار اگر دیگر...و این که تا بوده و هست امثال گالیله و داروین و ژاندارک نیز به وفور خواهند بود، و اینکه درد همیشه درد است و نوشدارو همیشه نایاب و یا اگر هست همیشه بعد مرگ سهراب می رسد و افاقه نمی کند و اینکه آخر این دشمنی ما با خودمان ما را به عدم می کشاند، به مرگ؛ و آن وقت تر و خشک همه با هم می سوزند و دودشان به چشم خودشان می رود؛ به چشم خودمان...پس چه اهمیتی دارد سمت فرشته ها باشی یا اهریمنان؟!....این چرخ به مسیر دوّار خویش خو گرفته است... با این همه اما شرلوک هنوز هم امیدوار بود؛ وقتی به جمعیت محصلان صف بسته نگاه می کرد امیدوار بود و می اندیشید از این جمع، عاقبت تعدادی لستراد می شوند...دو سه تایی جان...چند تایی مالی...چند تایی هم اندرسون....و شاید فقط یکی شان موریارتی شود که آن هم بسپریدش به خودم!...الباقی آدم های خوبی اند گرچه اندرسون باشند!

شرلوک آنچه را می خواست، فهمیده بود...قوانین همه جا صدق می کنند و قانون بقا همیشه یکی ست! پس دست هایش را بیرون آورد و رفت تا بستی بخرد...

وقتی برگشت تقریبا زنگ اول داشت به پایان می رسید. شرلوک وارد ساختمان مدرسه شد، به یادش افتاد که در چنین مواقعی پدر و مادر ها به دفتر مدرسه مراجعه می کردند و بعد یک نفر از دفتر می رفت تا بچه را صدا بزند...پس تابلوی دفتر را پیدا کرد و رفت تا در بزند. سعی کرد چهره ای موجّه داشته باشد، چهره ای پدرموآبانه!.....در زد و وارد شد...چهار نفر در دفتر بودند و فقط دو نفرشان به موقع ورود شرلوک سر بلند کردند! هر چهار نفر جمع شده بودند دور میزی و داشتند کوهی از جوراب های بسته بندی شده و کفش های فله ای را زیر و رو می کردند...شرلوک نمی دانست لزوم وجود این همه جوراب و کفش در دفتر مدرسه چیست؛ سرفه ای کوتاه کرد تا بلکه یک نفر نگاهش را سمت او برگرداند...یک نفر برگشت..

-      -اوه ببخشید جناب!... این آقای فخاری خودشون عمده فروشی دارن، امروز سفارشی اینارو آوردن واسه همکارا... شماهم می خوای یه نگاهی بنداز...

-       -نه ممنون... من پدر یکی از دانش آموزای این مدرسه م...براش بستنی خریدم میشه بگید کجا باید برم؟ پسرم کلاس اولیه!

-       -خوب شما اسم پسرتون رو بگید ما بهش میدیم...

-       -اسمش؟!...اِاِاِ... باید خودم بهش بدم... بهش قول دادم!

-       -آخه این طوری که نمیشه قربان...ما باید...

-       -ببینید...بهتره فقط بگید کلاسشون کجاست...این طوری برای جفتمون بهتره...من به قولم وفا کردم و شماهم از سکته ی مجدد پیشگیری!

-       -چی؟!...شششما از کجا..

-       -مهم نیست من از کجا می دونم مهم اینه که...جوراب!....برید به خریدتون برسید...فقط قبلش بگید کلاس اول کجاست!؟

-       -طبقه ی دوم اولین کلاس!

-       -ممنون... در ضمن من اگه جای شما بودم از اون کفشا نمی خریدم...سخت میشه با میله ای که تو ساق پائه هر روز صبح خم شد و بند کفش بست!....آها؛ راستی اگه مدیرتون دنبال دکمه ی سر آستین کتش گشت، بهش بگید افتاده کنار پاگرد پله ها!...روز به خیر!

شکی نیست که شرلوک با رضایت کامل طبق معمول یقه ی کتش را بالا داد و لبخند نصفه نیمه ی شیطنت آمیز همیشگی اش دوباره گوشه ی چپ لبش ظاهر شد...او دیده بود که مرد وقتی سرش را خم کرده بود روی تل جوراب ها و با شتاب آن ها را زیر و رو می کرد، چطور از کمبود اکسیژن صوررتش کبود شده بود و نفس نفس می زد؛ برای شرلوک کاملا واضح بود که مرد پیشتر باید سکته کرده باشد؛ و قبلاً در ماجرای جان ثابت کرده بود که ید بیضائی در تشخیص لغزش های هرچند ناچیز پا دارد؛ و هم چنین مطمئن بود که وسواس مدیر در مورد دکمه هایش عاقبت آن ها را از جای در می آورد و چون دنبال دکمه می گشت، به سهولت پیدایش کرد، چرا که همیشه جوینده یانبده است!

پله ها را دوتا یکی طی کرد و به در کلاس رسید، تقّه ای به در زد و بعد دستگیره را چرخاند...

-       -سلام؛ ببخشید یه محموله ی سفارشی دارم که باید تحویلش بدم به...آهان تو!....بیا بگیرش پسر جون!

-       -ببخشید آقا معلم بابامونه!....قول داده بود برام بستنی بگیره!...میشه بریم بگیریمش؟!

معلم: اِاِاِ....خوب چی بگم!...برو بگیر دیگه...فقط زودتر!....آقا لطفا شما هم دیگه وسط کلاس واسه بچه تون تغذیه نیارید در کلاس، نظم کلاس به هم می خوره!

شرلوک: مطمئن باشید دیگه این کارو نمی کنم!...قول میدم!

پسرک از کلاس بیرون آمد و شرلوک را به کناری کشید تا از چشمان متعجب و فضول همکلاسی هایش پنهانش کند و بعد گفت:

-       -آخه وسط کلاس بستنی میارن؟!...آقا ناظم چطوری اجازه داد بیای در کلاس؟

-       -نگران اون نباش؛ مطمئنم هنوز داره وسط کفش و جورابا غلت میزنه!..بیا اینم دستمزدت!...صبح دیدم توی جیب کنار کیفت شکلات گذاشتی، پس باید از دوبل چاکلتم خوشت بیاد!...درست نمی گم؟!

-       -ایول بابا!....تو نابغه بودی و رو نمی کردی پسر!؟...آره خوشم میاد...دستت درد نکنه...من باید برم دیگه؛ فقط...بازم می بینمت؟!

-       -نمی دونم؛ شاید.

-       -پس اگه دوباره دیدمت...ما باهم رفیقیم دیگه؟

-       -آره...من و تو و جان!...دوستای ابدی!....من و تو علیه جان!...شرط می بندم دیوونش می کنیم!

-       -جان؟!...اون دیگه کیه؟

-       -خوب....یه دوست!...مثل تو!...دیگه برو سر کلاست...فقط قبلش بهم بگو اسمت چیه؟ سر همین موضوع داشت ماموریتم به خطر می افتاد!

-       -من که نمی فهمم تو چی میگی!...ولی اسمم نیماس...ما رفتیم!...خدافظ بابا الکی!

-       -خدافظ "نیما"!


پ.ن: دوستان لطفا بگید دوست دارید در داستان بعدی شرلوک به کجا سرک بکشه:)
پ.ن: پذیرای انواع نظرات شما هستیم:)



مرتبط با: فن فیکشن ,
جمعه 20 آذر 1394ساعت : 18:32| نویسنده : sh baker
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
fireS دوشنبه 24 اسفند 1394 23:10
یعنی تک تک جزئیات ایرانی ها رو گفته بودینا
عالی بود!
fireS دوشنبه 24 اسفند 1394 23:10
یعنی تک تک جزئیات ایرانی ها رو گفته بودینا
عالی بود!
sh baker پاسخ داد:
خوب کارم همینه دیگ
MS پنجشنبه 10 دی 1394 16:24
با تشکر از پاسخ سریع شما.

ممکن هست من رو راهنمایی کنید که چطور به پست ثابت دسترسی پیدا کنم؟

م.س
sh baker پاسخ داد:
خواهش...
http://sherlock-holmes.mihanblog.com/post/1989
اینم لینکش...همین جا کامنت بذارید
MS چهارشنبه 9 دی 1394 23:21
ابتدا می خواهم از شما تشکر کنم بابت این سایت بسیار فوق العاده. من چندین سال هست که طرفدار این شخصیت فوق العاده هستم و این اولین باری هست که می بینم یک سایت فارسی به این خوبی وجود دارد.

مطلب دوم این هست که من هم از این نوع داستان می نویسم ولی با زبان انگلیسی. اگر علاقه مند باشید برای شما ارسال می کنم.

با آرزوی موفقیت برای شما

م.س.
sh baker پاسخ داد:
خواهش میشه دوست عزیز:)...خوشحالیم که تونستیم رضایت شما رو جلب کنیم.
شما می تونید داستانتون روبرای ایمیل خود سایت ارسال کنید برای این منظور شما باید درخواستتون رو توی پست ثابت با مدیر در میون بگذارید تا ایشون ایمیل رو در اختیارتون بگذارند....
Masen2 دوشنبه 7 دی 1394 14:04
با ارض سلام وخسته نباشید از زحمات شما تشکر می کنم داستان زیبایی بود.برای دفعه ی بعد برین دانشگاه.یا بانک ایده هم خواستین من ایده پرداز خوبیم
sh baker پاسخ داد:
ممنون....:)
ایرن ادلر سه شنبه 1 دی 1394 14:58
یادت نرفته ک داستان میخایم!؟
sh baker پاسخ داد:
نه عزیز احتمالا در همین هفته ی آتی داستان جدید آپ میشه:)
mmasoudh یکشنبه 29 آذر 1394 13:55
سلام بر دوست عزیزی که این داستانو نوشته

چه داستان باحالی نوشتی !! من یه زمانی اینجا داستان می نوشتم اون موقع 14 سالم بود .

قلم شما بالغ تر از این حرفاس .سنگین و طنز نوشتین.

من که نمیدونم دختر هستین یا پسر و چن سالتونه

اما هر چی هستین ادامه بدین
sh baker پاسخ داد:
سلام...فک کنم یادم میاد شما رو...حیف که دیگ افتخار همکاری با شما رو نداریم...باز هم بنویسید...
ممنون دوست عزیز شما لطف دارید...بزرگترین افتخاری که میتونه نصیب یه نویسنده بشه اینه که نوشتش خونده بشه و بدونه که تلاشش بی حاصل نبوده....همین یعنی کارو درست انجام داده...منم به عنوان یه خرده نویسنده ی شاعرمسلک تا زمانی که بدونم نوشتنم بی حاصل نیست می نویسم
دختر یا پسر بودن و سن و سالم هم...راستش مهم نیست...مسئله چیز دیگری ست...
ایرن ادلر سه شنبه 24 آذر 1394 20:49
پیج تو اینستا!؟!؟!؟
بی صبرانه منتظریم.
یه پیشنهاد ب اقای هرکول نویسنده ی بخش دیگه دادم مثل این ک فرصت نکردن جواب بدن گفتم اینجا بگم
مال بخش فن ارته
میگم اونایی ک نقاشن(مث خودم!!!)نقاشی هاشون رو ک از شرلوک کشیدن بفرستن ب سایت البته نقاشی ها الکی و بچهگونه نباشه.یه جوری باشه ک بیننده های سایت خواسته باشن حتی دانلودش کنن.یه بخش فن ارت دیگه واس اینکار درست کنین شاید جالب باشه
sh baker پاسخ داد:
ممنون عزیز لطف داری...
شماها می تونید نقاشیاتونو واسه پیچ اینستای سایت دایرکت کنید اونجا نمایش داده میشه...قبلا هم بچه ها این کارو کردن
ایرن ادلر دوشنبه 23 آذر 1394 19:55
این شرلوک ما همکار دختر نمیخاد..؟!خخخ
بیاد پیش من
sh baker پاسخ داد:
حالا می پرسم ازش!
خانووووم واتسون یکشنبه 22 آذر 1394 23:54
این قضیه نذری خحیلی باحاله
کل محاسباتش بهم میریزه
یام بره تو آزمایشگاها
که معمولا جواب اشتباه میدن
یااااااااااااااااااااااا سازمان هواشناسی
یاااااااااااااا نظر دیگه ای ندارپم
sh baker پاسخ داد:
آزمایشگاه؟...خوبه:)
خانووووم واتسون یکشنبه 22 آذر 1394 23:37
عالللللللللللللللللللللللللللللییی
واقعا نمدونم چرا تاحالا ندیده بودم این فن فیکووو
برم قبلیاشم بخونم
sh baker پاسخ داد:
ممنون:)
برو بخون...
شرلوک کوچولو یکشنبه 22 آذر 1394 21:48
خیلی خوب!!!!!!
فوق فوق العاده بود....مدل نوشتنت خیلی باحال بود....
راستی دعفه ی بعد میتونی ببریش راهپیمایی....یا شایدم بهتره ببریش حمام عمومی!!!
یا...میتونی ببریش یه گشتی توی روستا ها ی کشور بزنه...هر جا می بریش ببرش !!!!
فقط کاری کن ماجرا جویی هم داشته باشه
sh baker پاسخ داد:
ممنون...
حمام عومی؟!...دیگ حموم عمومی کجا بوده؟....
به روی چشم....احتمالا همون استادیوم میره...
Misha یکشنبه 22 آذر 1394 08:59
قلمت رو خیلی دوست دارم.ممنون.
میتونی بفرستیش تو ورزشگاه آزادی و ببریش تو دنیای فوتبال.به نظرم چیز خوبی از آب دربیاد.تو اداره های مختلف هم ببریش باحال میشه.ولی جای واتسون هم خیلی خالیه.
sh baker پاسخ داد:
مرسی عزیز لطف داری...قلم منم تو رو دوس داره!
آره خودمم بیشتر روی فوتبال اتفاق نظر دارم....جان؟!...coming soon
Luna شنبه 21 آذر 1394 21:47
«من و تو علیه جان» باحال گفتی.
زنگ آخر مدرسه رو نگفتی موقعی که زنگ می خوره و .... خدا نکنه یه نفر این وسط بیفته!! اون موقع باید خدا بدادش برسه.
چرا شرلوکو به. عروسی دعوت نمی کنی؟؟ مخصوصا موقع شام!!!!!
Luna شنبه 21 آذر 1394 21:46
«من و تو علیه جان» باحال گفتی.
زنگ آخر مدرسه رو نگفتی موقعی که زنگ می خوره و .... خدا نکنه یه نفر این وسط بیفته!! اون موقع باید خدا بدادش برسه.
چرا شرلوکو به. عروسی دعوت نمی کنی؟؟ مخصوصا موقع شام!!!!!
sh baker پاسخ داد:
اااوااا....راس میگی این یکی جا بود!....جدی چقد مدرسه نوستالژی مشترک داره!
واسه دیدن هول زدن ملت لازم نیس حتما بره عروسی بابا...ماشاا... هرجا بره میتونه اینو تجربه کنه...تو هر صفی...وقتی دارن نذری میدن...واییییییییی
فائزه شنبه 21 آذر 1394 20:54
خیلی قشنگ بود
اولاش مث اون قسمت سریال مسافران که بهرام گزارش میفرستاد واسه کنفدراسیون بود. دم آخری قشنگ استنتاج رو قاطی قضیه کردی.
کلا خوب بود.

بچه ها خیلی جاها رو گفتن بنظر منم مترو و یه آژانس هواپیمایی یا مثلا یه شهربازی یا پیست اسکی هم خوبه
sh baker پاسخ داد:
ممنون
آره خودمم حس کردم مث اون شده...
شهر بازی خوبه!...یه بارم باس سوار هواپیما شه!خخخ....طفلی شرلوک!
sherl شنبه 21 آذر 1394 15:51
خوب بود.میتونی ببریش به استادیوم آزادی بازی پرسپولیس رو ببینه در میان انبوه جمعیت که دارن فحاشی میکنن(بعضیاشون)
sh baker پاسخ داد:
خودمم تو همین فکرا بودم!...داربی قرمز و آبی!
aida شنبه 21 آذر 1394 15:25
عالی بود....
بنظرم یه سری هم باید به دبیرستان بزنه
یه بارم بره واسه خرید تو بازارو پاساژ
sh baker پاسخ داد:
ممنون
دبیرستانم جزو آموزش پرورشه دیگ...هرچی بخوام اونجا بگم همین جا گفتم....پاساژ خوبه اما پتانسیل یه داستانو نداره...شاید بخشی از یه داستان بتونه باشه
ایرن ادلر شنبه 21 آذر 1394 13:20
بازم میذاری داستان که؟
پرررررو شدیماااااا....
sh baker پاسخ داد:
بعله....فک کن نذارم!
تازه تو فکرشم یه پیج تو اینستا بسازم...
Negin شنبه 21 آذر 1394 08:49
مثل همیشه عالی...
راستی اسم داداش منم نیماس
جاهای دیگه ای که شرلوک می تونه بره استادیوم ورزشی ، ادارات آب گاز برق مخابرات ، موزه ها و مکان های تاریخی و گالری های نقاشی ، و شاید بیمارستان می تونن باشن...:-)
sh baker پاسخ داد:
ممنون:)
استادیوم و بیمارستانو دوس داشتم...
Fateme جمعه 20 آذر 1394 21:51
حرف نداشت، عالی بود
sh baker پاسخ داد:
ممنون:)
--------------------------------------------------
بچه ها به پ.ن هم توجه بشه...
ستی هلمز جمعه 20 آذر 1394 20:51
عالی بوددددددد
sh baker پاسخ داد:
تچکر!
Benedict جمعه 20 آذر 1394 20:50
ممنون . لایک بر تو :|
sh baker پاسخ داد:
خواهش
لایک بر خودت! :|
فرشته جمعه 20 آذر 1394 20:07
مث همیشه عالیی بود
وای چرا این معلما اینجورین.این کارا رو میکنن تو دبستان هم بعضی وقتا کلی برنج و مرغ و این جور چیزا براشون میاوردن مدرسه...
یعنی نتیجه تحقیقاتش چی شد
به نظر من هر جایی از ایران که باشه واسش خیلی سوژس
sh baker پاسخ داد:
ممنون:)
خخخ
فعلا که هنگه!
سلى جمعه 20 آذر 1394 19:43
عالى بود
تو روستا چطوره ؟
مطمىنم دیونه مى شه !
sh baker پاسخ داد:
خوبه...فک می کنم بش!
ممنون:)
ایرن ادلر جمعه 20 آذر 1394 19:36
اخرش گذاشتی....
خخخخخ
خیلی عالی بود دمت گرم...
sh baker پاسخ داد:
خخخ..
ممنون:)
مهدی جمعه 20 آذر 1394 19:21
خیلی باحال بود
sh baker پاسخ داد:
ممنون:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter

Instagram