sh baker جمعه 9 بهمن 1394 14:09 نظرات ()
سلام دوستان عزیز؛ و طبق معمول بایت تاخیر متاسف ام و بی تقصیر و سپاس گزار صبوری شما و شرمنده ی الطاف بی دریغتون:)
بی فوت وقت میریم سراغ داستان...




سفر کردن به خودی خود می تواند مقوله ی هیجان انگیزی باشد؛ علی الخصوص اگر مرکب سفرتان توپولفی باشد که قریب یک قرن از حیاتش می گذرد و هر آن ممکن است قلب نه چندان تپنده اش برای همیشه خاموش شود و شما را میان زمین و هوا با دو در در جلو، دو در در عقب، دو در در طرفین و یک کیسه برای مواقع اضطراری، به حال خود رها کند تا برای اولین و آخرین بار در زندگیتان فرصت لمس مرگ از نزدیک و کسب تجارب نزدیک به مرگ و همچنین کشیدن نعره های مرگ بار را از سر بگذرانید و اشهدتان را بخوانید و حتی برای گناهان نکرده تان طلب مغفرت نمایید و در آخرین لحظات عمه ی خلبان را به سختی موررد الطاف خویش قرار داده  و در نهایت با چشمان بسته در انتظار ملک الموت بمانید...اما این پایان کار نیست!...قلب دیزلی این قراضه ی رو به افول در صد متری زمین دوباره جان می گیرد و هواپیما دوباره در هوا شناور می شود و شما را چند کیلومتر آن طرف تر طی یک فرود اضطراری، به زمین می نشاند...اما اشتباه نکنید! سفر هیجان انگیز شما تازه شروع شده است!...راستش کافیست دوستی که قرار است به بدرقه تان بیاید ناگهان سرش شلوغ شود و افتخار مشایعت شما را به صاحبخانه اش "جمال آقا" و پسرش "پدرام" که از قضا ترم11 زبان است، واگذار نماید...آن وقت تو چک اوت میکنی و چشم می اندازی که گوشه ای از سالن آشنایی بیابی ولی هیچ نخواهی یافت به جز تکه مقوایی متصل به یک چوب بستنی که رویش نوشته شده: JAN !...

جان مطمئن بود که این هیئت خلاق با صورت های گل انداخته و نیش های تا بناگوش بازشان قطع به یقین در پی جان دیگری می کردند؛ اما این یقین در طرفت العینی مبدل به کورسویی از امید شد، چنان که پدارم در اقدامی شگرف و خلاقانه تر از قبلی، نبوغ خود را به کار گرفته و به منظور تعجیل در وقت و تسهیل فرآیند جان یابی، به نوشته ی روی مقوا این عبارت را افزود:

frend  off sherlok !

جان دلش می خواست از همان راهی که آمده بود برگردد اما وقتی یادش افتاد که وسیله ی ایاب و ذهاب همان پدرآمرزیده ایست که تا چند لحظه پیش کمر به قتلش بسته بود، ترجیح داد خودش را که سخت تحت پیگرد خانوادگی بود، به مراجع ذی صلاح منتظر معرفی نموده و در انتظار عقوبتی سخت جان فرسا بماند؛ به علاوه می ترسید اگر کمی بیشتر تاخیر کند عبارتی محیرالعقول تر به آن مقوا افزوده شود؛...جلو رفت و سرفه ای کرد...

-ohm…hello, I'm John…

-جمال آقا: به به! جان جان چه عجب شما تشریف اوردی!..انتظار آدم دوپا رو پیر میکنه بابا جان، پیر!

-پدرام: بابا جان آخه این که فارسی حالیش نمیشه...بذار آلان من بهش خوش آمد میگم...

Thanks john come there, we happy, Sherlock send we to you!

-جمال آقا: بابا جان بگو بیاد تو ماشین بریم خونه، مامانت کلی تدارک دیده!

-پدرام: باشه الان میگم....

Go to car, we go home…

و جان که دست پا شکسته از حرف های پدرام و ایما و اشاره های جمال آقا چیزهایی دستگیرش شده بود( البته از دومی بیشتر!) به دنبال این دو شاهکار خلقت به راه افتاد تا ببیند دست بی نمک سرنوشت چه آش شوری برایش طبخ نموده و بخت همیشه خفته اش این بار چه خوابی برایش دیده!... 


پ.ن: همراهان همیشگی، طبق معمول پذیرای انواع نظرات شما هستم:)
پ.ن2: به زودی یک شگفتانه برایتان خواهم داشت...