سلام!

فردا مدرسه ها شروع میشه :(

خوب....بیاین تصور کنیم که شرلوک و جان قراره برای حل یه پروندشون برن مدرسه!


شنبه ، ساعت شش و بیست دقیقه صبح ، خانه پلاک 221 در خیابان بیکر !

جان با چهره ای خواب آلود ناگهان از خواب می پرد! به ساعت نگاهی می اندازد و ناگهان فریاد می زند :

وای خدای من!ساعت شیش و بیست دقیقه اس!پس این موبایل لعنتی چرا زنگ نزد؟شرلوک ....شرلوک.....شرلوک پاشو دیرمون شده!

شرلوک : اوه جان بیخیال....فقط ده دقیقه دیگه!

جان : شرلوک موبایل منو ندیدی؟برای ساعت شیش کوکش کرده بودم.

شرلوک : انقدر سر و صدا نکن جان!بزار بخوابم.در ضمن موبایلت هم تو خیابونه!

جان : چی؟شرلوووووووووک.....باز چی کار کردی؟

شرلوک : داشت مثل الان تو سر و صدا می کرد....منم از پنجره پرتش کردم بیرون و بدون اگه بخوای انقدر داد و هوار کنی با تو هم همین کارو می کنم!

جان : شرلوووووووووک!پاشو ، پاشو ، پاشووووووووووووو.......دیرمون شده

شرلوووووووووووووووووووووووووووک!

............................................................................................

ساعت هفت صبح ، روبروی ایستگاه مینی بوس مدرسه

جان و شرلوک در حال دویدن دنبال مینی بوس مدرسه !

شرلوک : نگه داااااااااار ! نگه داااااااااار! یه لحظه صبر کن !

جان : اوه لعنت!جا موندیم!


............................................................................................

ساعت هشت صبح ، سر کلاس تعلیمات اجتماعی :|

معلم : اوه.....آقای واتسون ! باید به اطلاعتون برسونم که کلاس جای چرت زدن نیست آقا!

جان ناگهان بیدار می شود و به شرلوک نگاه می کند که با خشم به معلم خیره شده .

شرلوک : جان اگه یک بار دیگه این پیرزن اون دهن گندشو باز کنه قسم می خورم که یه گلوله تو اون کله پوکش خالی کنم!

معلم : چیزی گفتید آقای هلمز؟

شرلوک با عصبانیت می خواهد بلند شود که جان دست او را می گیرد و مانع کارش می شود.

جان : نه خانم.....متاسفیم !

معلم : خوبه.....ادامه می دیم....بچه ها لطفا صفحه 25 کتاب رو باز کنید.

شرلوک زیر لب : کسل کننده اس کسل کننده اس کسل کننده اسسسسسسسس !

جان دوباره احساس می کند که پلک هایش سنگین شده....


............................................................................................

ساعت نه صبح ، زنگ تفریح !

شرلوک : جان اون بوفه مدرسه اس؟ چرا انقدر شلوغه؟ :|

جان : اوه خدای من !

پسری از بوفه با صورتی سرخ بیرون می آید ( البته تقریبا شیرجه میزنه بیرون از جمعیت :| ) یک کیک کوچک در دست دارد.نفس عمیقی می کشد و با لبخند به کیکش نگاه می کند. شرلوک با خود فکر می کند که پسرک حتما خیلی خوش حال است که از آن شلوغی و جمعیت زنده بیرون آمده !

ناگهان سه پسر دیگر روی سر او میریزند و پسرک سعی می کند از دست آن ها فرار کند !

شرلوک : فکر کنم اون پسر نیاز به کمک داره.

جان : اوه نه شرلوک.....فکر کنم اونا دوستاشن.....هوس کیک کردن شاید :|

شرلوک با تعجب به آن پسرها نگاه می کند.جان به طرف کلاس برمی گردد.ترجیح می دهد که گرسنه بماند تا اینکه چند تا از استخوان هایش برای خرید یک تکه کیک خرد شوند.

............................................................................................

ساعت یازده شب ، خانه پلاک 221 در خیابان بیکر

جان : هنوز 50 صفحه دیگه مونده شرلوک ! اوه خدای جون !



............................................................................................

صبح روز بعد ، ساعت ده صبح ، حیاط مدرسه

شرلوک : فکر کنم امتحانو خراب کردم

جان : منم همین طور :|

شرلوک : منبع سوالا کتاب بود ولی سوالا اصلا شبیه سوالای کتاب نبودن....ببینم ما تمام سوالای کتابو خوندیم درسته ؟

جان : آره....سوالا کاملا عجیب بودن :|

............................................................................................

صبح روز بعد ، ساعت شش صبح

جان : شرلوک ؟

شرلوک : جان نظرت چیه بیخیال این پرونده بشیم؟

جان : موافقم جدا موافقم!

شرلوک : پس بگیر بخواب......ظهر میریم دنبال یه پرونده جدید

جان : اوه خدا رو شکر.....مثل یه کابوس بود.مگه نه شرلوک؟شرلوک؟اوه چ سریع خوابیدی !



پ.ن : آیدا جان شرمنده این پست قرار بود یه ایده شرلوکی بشه و من ایده شما رو بزارم ولی این شد.تو پست بعدیم که یه ایده شرلوکی هست حتما ایده شما رو قرار می دم !