به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
شرلوک و هری پاتر۵
نظرات
این هم بخش بعدی
ببخشید دیر شد
خودتو می دونید دیگه مدرسه و امتحان و...
خب بریم سر اصل‌ مطلب!
ادامه مطلب پلییز
آنچه گذشت:جان برای آموزش جادوگری به منزل ویزلی ها رفت و پس از ۶ ماه برگشت ولی شرلوک در خانه نبود!...
ادامه داستان:به ناچار به خانه ی خودم رفتم تا احوال همسر و دخترم را بپرسم .
.
.
.
-سلام حضرت آقا! چی شد بعد از ۶ ماه یاد زن و بچه ی بیچارت افتادی؟!
بهتر بود می موندی پیش همونی ک تا حالا پیشش بودی:|
-ولی عزیزم من که همون موقع هم بهت گفته بودم،من برای کار به اونجا رفتم.
-حد اقل نمی تونستی یه زنگ بهم بزنی؟یعنی اینقدر سرِت شلوغ بود؟
-مری خواهش می کنم بحث رو تموم کن...شرلوک رو دزدیدن . تو خبری ازش نداری؟
-هاهاها احتمالا دعا های من جواب داده و شرلوک عزیزت ناپدید شده:))
-الان که وقت شوخی نیست:( من جدی گفتم
-خب ...من  ازش خبری ندارم . یعنی راستش از اون موقعی که تو رفتی سر جمع ۳ بار بیشتر ندیدمش .
-تو اون سه بار چیزی در مورد پروندش بهت نگفت؟
-خب...نه فقط مرتب می گفت دچار دژاوو شدم!حس می کنم بخاطر این پرونده عقلشو از دست داده بود!
با غم و تعجب گفتم:
آخرین بار کِی دیدیش؟
کمی مکث کرد و گفت:فک کنم همین سه روز پیش بود.. اره اون سخت مشغول مقاله ای راجع به دژاوو۱ بود . مرتب هم می گفت غیر ممکنه!غیر طبیعیه!باور نکردنیه!
با گیجی گفتم:یعنی تا سه روز پیش همین جا بود؟
-بله البته خانم هادسون دیروز خبر ناپدید شدنشو بهم داد .
-ممنون مری ! عزیزم ببخشید که این مدت باهات تماس نگرفتم من شرایط خاصی داشتم فقط می خواستم اگه اتفاقی افتاد بدونی که من همیشه به یاد شما هستم!
سپس دخترم را در آغوش کشیدم و به خانه ی خانم هادسون رفتم...
.
.
.
-سلام خانم هادسون؛اوه!حالتون اصلا خوب نیست!
-نه پسرم من خوبم؛ خبری از شرلوک نشد؟
-نه . منم اومدم تا همینو از شما بپرسم .
-نه اینجا نیومد . ولی دیروز رفتار خیلی عجیبی داشت با ترس و حیرت فراوان میگفت که پرونده رو حل کرده و بازی داره تموم میشه! اون همش منتظر تو بود تا همه چیز رو بهت بگه!
-اون یادداشتی برای من نذاشت؟
-خب.. می دونی... اونطوری که من حس کردم اون به خواست خودش اونجا نرفته بود..چون حتی پالتوش رو هم نبرده و یهو ناپدید شده.
-گفتید پالتوش رو نبرده؟
-آره . نگاه کن ؛پالتوش اونجاست
سراسیمه به امید یک یادداشت یا هر چیزی که ذره ای مرا به شرلوک نزدیک کند به سمت پالتو دویدم ؛اما هیچ چیز نبود . فقط یک جعبه سیگار و یک فندک کوچک و مقداری پول .
با خانم هادسون خدا حافظی کردم و با نا‌امیدی به اتاق خوابم در خانه ی ۲۲۱b رفتم .
چیزی را که آنجا دیدم باور نکردنی بود!
یک یادداشت کوتاه ولی مفید از شرلوک برای من درست روی در داخل اتاقم چسبانده شده بود:
جان خودت می دونی چرا وقت ندارم فقط بهت میگم دژاوو نبود...همه چیز واقعی بود...به هیچکس اعتماد نکن...قضیه مرموز تر از ایناست...در ضمن دنبال من نگرد...برو و یکم استراحت کن...نمی تونم اسم کسی رو بهت بگم چون اونوقت تو رو هم می کشن...بازی شروع نشده جان ...این یه بازی نبود:(
S.H
از خواندن این نامه فهمیدم که اوضاع شرلوک خوب نیست ولی او هنوز زنده است و در حال  حل کردن پرونده... 
اما دژاوو چیست؟دژاوو یک پدیده ی تقریبا ثابت نشده است که نظریاتی در مورد آن گفته شده...اصل قضیه از این قرار است که ما یک صحنه یا یک شخص یا ...را می بینیم  و حس می کنیم قبلا آن را دیده ایم...اما این قضیه چه ارتباطی به پرونده ی ما داشت؟
آیا منظور شرلوک این بود که فردی آشنا در قضیه ما نقش دارد یا اینکه منظور دیگری داشت ...اما اینکه گفته بود به هیچکس اعتماد نکن کمی مرا مضطرب کرد؛یعنی چه کسی مقصر این ماجراست؟
.

از ناچاری به آقای پاتر اطلاع دادم و به خانه ی او رفتم .پاتر دو پسر و یک دختر داشت . آنها به خاطر اینکه میدانیتند من یک جادوگر هستم،بر خلاف دفعه قبل که به خانه ما آمده بودند،به گرمی از من استقبال شد و اصلا احساس غریبگی با آنها نداشتم .
-سلام جان نامت به دستم رسید . فک کنم دوستت رو جادوگر ها دزدیدن... یا اینکه خودش با اونا رفته تا سر از کارشون در بیاره
-اوه آره . منم همین فکر رو می کنم . اومدم ببینم شما خبری ازش ندارید یا اینکا حدس نمی زنید کجا رفته؟
-نه متاسفانه ولی با توجه به یادداشتی که واستون گذاشته یه چیزایی میشه فهمید...
-شما از کجا می دونید؟
هری کمی مکث کرد و گفت:خب ... می دونید...واسه ما هم یادداشت گذاشت ...قرار بود من بهتون نگم ولی شما از من زرنگتر بودید!
-خب تو اون یادداشت چی بود؟
-همین چیزهایی که تو یادداشت شما بوده! با این فرق که گفته بود به کمک من نیاز داره!
-واقعا؟ یعنی مکان خاصی باهاتون قرار گذاشته؟
-بله ولی متاسفانه نمی تونم بهتون بگم کجا چون آقای هلمز اینطور خواستن...
من هم بدون اینکه چیزی بگویم خدا حافظی کردم و به خانه برگشتم...
شرلوک گفته بود به هیچکس اعتماد نکنم...آیا این شامل هری هم میشد؟رفتار او با من در آن روز بیش از حد صمیمی بود و با اینکه میدانست شرلوک کجاست به من نگفت...ایا هری پشت تمام این قضیه هاست؟
.
.
.
فلش بک:
شرلوک:خب از کجا شروع کنم؟ راستش من نویسنده ی خوبی نیستم و نمی توانم وقایع را شرح دهم ولی به خاطر دوست خوبم محمد ۲۲۱ که مشغول تبدیل کردن این ماجرا به داستان است وقایع آن شش ماه را برایتان شرح می دهم . همه چیز پس از رفتن جان شروع شد...
ادامه دارد...
پ ن :دیدید خودمو چطور چپوندم تو داستان؟:))

پنجشنبه 6 آبان 1395ساعت : 11:20| نویسنده : محمد ۲۲۱
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
نگین طالبی نژاد شنبه 22 آبان 1395 12:50
الان دقیقا شده دو هفته و دو روز که این مطلب رو گذاشتین فکر نمی کنید اگر این اتفاق واقعا افتاده بود تا الان همه چیز حل شده بود رفته بود پی کارش ؟
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
خخخخ خب الان هنوز وسط حرفای شرلوکه و هیچ چیز جلو نرفته نترس:))
همین الان میرم بنویسم!
نگین طالبی نژاد چهارشنبه 12 آبان 1395 04:39
اتفاقا بعد از اینکه اون رو فرستادم خودم هم همین فکر رو کردم
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
آره!
نگین طالبی نژاد یکشنبه 9 آبان 1395 01:12
خواستن توانستن است
گر چه هیچوقت خودم به این جمله عمل نکردم ولی بابام خیلی بهش اطمینان داره !
راستی پیشنهاد دومم چطور بود ؟ به درد داستان میخوره ؟
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
شغلش می تونه خوب باشه
ولی اینکه از خودم قدرت دربیاریم صدای پاترهدا در میاد
یگانه عظیمی شنبه 8 آبان 1395 03:36
وای عالی بود خیلی خوووووب بوددد

یه سری هم به مجله ستاره شهر بزنید
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
مجله ستاره شهر؟
عاها اون تبلیغه
ninja شنبه 8 آبان 1395 00:22
یاااا خدااااااااا......
این دو معنی داره
۱. من ! تو داستان ! چی میشد !
۲. دو هفته ! تا اون موقع که پنج تا سکته ناقصو رد میکنم.خب دو تا منبع استرس «فیلم و داستان » بی انصافیه
ولی در کل موفق باشی . چون هم دردیم .معلما نمیدونن که ما چقدر سرمون شلوغه وگرنه امتحانا کنسل میشد
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
خب دیگه!
سعی می کنم اگه شد این هفته بنویسم ولی فک نکنم بشه!
ninja جمعه 7 آبان 1395 00:50
یعنی آرتور «منظورم کانن دویله . چه زود باهاش پسر خاله شدم » و جان باید پیش شما شاگردی کنن .
خوشم اومد خودتو انداختی وسط داستان . داستان خودتونه اصلا بفرمایید توی ماجرا
چجوری تا قسمت بعدی صبر کنم ؟
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
شاید خودپو بچپونم تو موضوع اصلی ولی به عنوان بازیگر مهمان!
میترسم داستان خراب شه وگرنه شما رو هم می بردم
تازه جالب اینه که باید بیشتر صبر کنی چون من این دو هفته امتحان دارم
نگین طالبی نژاد جمعه 7 آبان 1395 00:43
خوب بود ؟ اگر بد بود میشه اشکالاتش رو بگید ؟
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
نه خوب بود اتفاقا!
شاید تو قسمت بعد ازش استفاده کنم!
مشکلی از جانب شما نیست
مشکل اینه که اطلاعاتم در مورد جادوگری یکم کمه چون یادم رفته!
Fateme جمعه 7 آبان 1395 00:25
هه هه هه خیلی عالی بود
بی زحمت سلام ما رو هم به شرلوک برسون
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
باشه
نگین طالبی نژاد پنجشنبه 6 آبان 1395 23:46
منظورتون از طالب زاده من بودم ؟ من فایلیم طالبی نژاده نه طالب زاده !
خوب بود ولی به جای اینکه نگرانیم کم بشه بیشتر شد .
راستی یه ایده دارم توی نظر خصوصی بفرستم اگر خوب بود اجراش کنید .
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
عه طالبی نژاد بودید!
اشتباه گفتم
بله منظورم شما بودید
دیگه داستان باید یجوری باشه ک طرف منتظر قسمت بعد باشه دیگه!!
باشه بفرستید مرسی
خواستید هم تو تلگرام بفرستید
@master221
Aida پنجشنبه 6 آبان 1395 18:40
راستی اسم برادرهای دوقلوی رون چی بود؟؟؟
و برادر بزرگه؟؟
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
فک کنم فرد و جرج!
اگه اشتباهه ببخشید
Aida پنجشنبه 6 آبان 1395 18:38
11 نفر آنلاین
من حوصلم سر رفته یزره نقد و برسی در مورد شرلوک بکنیم؟؟؟
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
یه پست برا نقد بررسی گذاشتم
Aida پنجشنبه 6 آبان 1395 17:33
من اصلا داستان هری و شرلوک رو نخوندم.
ولی این قسمت وخوندم و خوشم اومد.
شرلوک باید ازت تشکر کنه که به جان کمک میکنی داستان بنویسه.:))
جالب بود.از این به بعدشو میخونم.
از دست این شرلوک کم تو فیلم از دستش زجر میکشیم تو داستان هاهم باید عذاب ببینیم.
از بس که مرموزه.!!! :)))))
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:

خوشحال شدم که می خونید
کجاست نگین طالب زاده گه ببینه پست جدید گذاشتم من:))
Mr.SH پنجشنبه 6 آبان 1395 13:40
سلام قسمت پنجم عالی بود خیلی داره جالب میشه فقط اگه بتونید اتفاقات غیر قابل تصور رو داخلش بزارید خیلی قشنگ تر میشه مثلا به چالش كشیدن توانایی جادوگری جان برای پیدا كردن شرلوك یا پیدا كردن سر نخ های مرموز از شرلوك اینا به داستانتون اب و تاب میده
اابته ببخشید كه فضولی كردما شما در كل عالی هستید
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
مرسی
نه خواهش می کنم اتفاقا همین ایده ها ماجرا رو جالب می کنه
راستش چون یه مدت زیادی با دنیای هری و جادوگری در ارتباط نبودم می ترسم اشتباه کنم فن هاش ناراحت شن!
molly hooper پنجشنبه 6 آبان 1395 12:24
آقا محمد پیشرفت کردین
حالا جای جان رو گرفتین؟ داستان هاش رو به نوشته درمیارین؟ وایسین وایسین اگه به جان نگفتم...
بی زحمت این وسطا در مورد فصل 4 از شرلوک جان اطلاعات به دست بیارین. با تشکر
قلمتون داره پیشرفت می کنه. هر چی جلوتر میریم قشنگ تر و هیجان انگیز تر میشه.
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
تشکر:)
آره دیگه اصن من به جام می گفتم داستان بنویسه برام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
دوست دارید کدام داستان کوتاه به صورت اینترنتی در دسترس شما قرار گیرد؟(ترجمه شده توسط نوید فرخی)










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
تیم ترجمه
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter
Instagram