به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
شرلوک و هری پاتر۶(آپدیت شد)
نظرات
برید ادامه مطلب
پی نوشت ها رو هم حتما بخونید!
مروری بر گذشته...
هوممم.. بله...بعد از رفتن جان من سخت مشغول حل پرونده شدم....و ب نتیجه ای نرسیدم پس تصمیم گرفتم دوباره کل شواهد و اطلاعات موجود را مرور کنم . از همان روز اول شروع کردم(و باز هم برای شرح آن شروع می کنم)خب...روز اول آقای پاتر ب دیدن ما آمد و قضیه ی زمان برگردان را مطرح کرد....بله همین وسیله ی لعنتی که ممکن بود دنیا را نابود کند...خب بهتر است داستان را لو ندهم!!بعد از رفتن آقای پاتر ما ب ملاقات مردی از جادوگر های بیخانمان به نام استیو جانسون رفتیم و از آنجا بود ک ماجرای جادوگر بود جان مشخص شد....یک لحظه صبر کنید....متوجه شدید؟!؟!؟!؟
اوه یعنی شما که ادعای فن شرلوک بودن دارید هم متوجه نشدید؟!
بسیار خب اگر هم متوجه شدید من توضیح میدهم...البته الان نه!
خب ادامه ی ماجرا.. در همین حین و بین یک نفر برای جان پیام فرستاد و او را ب شهر بازی دعوت کرد...ولی او نیامد و یک نامه به این مضمون نوشت:
آقای هلمز عزیز!از اینکه سر قرار حاضر شدید خوشحالم!ولی متاسفتنه نتونسان به دیدن شما و آقای واتسون جادوگر بیان چون یکم مشغولم! بنابراین همه ی موارد لازم رو براتون نوشتم!
مورد اول:لطفا تو کار من دخالت نکنید وگرنه بد می بینید .
مورد دوم:لطفا سعی در پیدا کردن هویت من نداشته باشید چون بی فایدست!
و مورد سوم:لطفا همین الان برید خونه و ب دوستتون آقای پاتر زنگ بزنید و بگید از حل پرونده منصرف شدید!
هنوز هم متوجه ماجرا نشدید؟!
-شرلوک داستانتو ادامه بده:|
-باااشهه...کسالت باره...کسالت بارهههه....محمد۲۲۱ وای ب حالت اگه بعد از این ماجرا یه پرونده قتلی چیزی از توی اون انجمن و وبلاگتون برام نیاری! همون یه باری ک به اون دوستتون اجازه دادم ماجرای اومدن من به ایرانو ب داستان تبدیل کنه از سرم هم زیاده! به هر حال ادامه میدم:|:
خب ما ب هیچ کدام از حرف های این فرد ناشناس گوش ندادیم و در واقع بر عکس آمها را اجرا کردم!
ابتدا سعی در پیدا کردن هویت ارسال کننده نامه داشتم که بسیار آسان بود...از نوع نامه و اینکه دست نویس بود میشد فهمید که در جایی از لندن نوشته شده است و البته یک نکته ی بسیار مهم ک کسی به آن توجه نکرده بود... مهمترین نکته ی نامه....یک عبارت ک هویت فرد ناشناس را برای من لو داد...ولی الان وقت بیان ان نیست!
بعد از آن شب و ملاقات با اقای پاتر من شروع به حل و بررسی پرونده کردم...
ابتدا با پاتر قرار گذاشتم و پیش او رفتم...
وجود یک ماگل مثل من آن هم در محله ی جادوگران بسیار خطرناک بود برای همین آنها در یک هتل با من ملاقات کردند...پاتر یک دختر و دو پسر داشت که نوجوان بودند و دورادور به سخنان ما گوش میدادند
پاتر با نگرانی فاحش ک مشخصی گفت: آقای هلمز تحقیقاتتون به کجا رسید؟
-اومدم تا اطلاعات بیشتری راجع به زمان برگردان و کاربرد هاش و اینکه ممکنه به کار چ کسی بیاد سوالاتی ازتون بپرسم...
-خب آقای هلمز...دنیای ما یه فرد خبیث به نام ولدمورت داشت که سالها پیش کشته شد...
دخترک گفت:بابام اونو کشت!
-بله اون کشته شد ولی افراد مختلفی که طرفدارای اون بودن میخوان دوباره به گذشته برگردن و با کارهای مختلف سعی در زنده نگه داشتن اون دارن...
-خب ...که این طور....شما به فرد خاصی مشکوک هستید؟!
-هومممم.....نخیر ....ولی ممکنه هر کس دیگه ای هم اونو بدزده تا به اهدافش برسه...علاقه به سفر در زمان جادوگر و غیر جادوگر نمیشناسه . 
-بسیار خب...ممنون...وقتی به نتیجه رسیدم خبرتون می کنم!!
-راستی یه نکته...ما بیشتر احتمال میدیم که ماگل ها به وسیله افراد نفوذی این زمانبرگردات رو دزدیده باشن...چون کارآگاهان ما چیزی پیدا نکردن...
-بله منم همین فکرو می کنم...
وقتی به این نکات بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که باید یک بار دیگر با آن فرد قرار بگذارم و چیزهایی دستگیرم شود...به وسیله شماره ای که روی موبایل جان بود به فرد پیامی دادم و در همان شهر بازی لندن با او قرار گذاشتم...ولی او گفت که فقط میتواند در عمارتی در نزدیکی لندن مرا ببیند...
سراسیمه در زمان مقرر به مکان مورد نظر رفتم ...
افراد زیادی با چهره های آشنا و نا آشما آنجا بود ولی صورت فردی بسیار برای من آشنا بود در حدی که فکر کردم دچار دژاوو شده ام... به هر حال به محل مورد نظر رفتم و باز هم ماجرای خانه ی خالی!
یک نامه در اتاقی که قرار بود او را ببینم گذاشته شده بود و کسی آنجا نبود...
نامه را برداشتم و به خانه خودم برگشتم...
شرح نامه از این قرار بود:
آقای هلمز عزیز...شما به نامه ی اول من توجه نکردید ولی این آخرین اخطار من به شماست...هیچ راهی برای مقابله با من و بدست آوردن زمانبرگردان ندارید! پس بیخود جان خودتان را به بازی نگیرید و به خود آسیبی نرسانید...دوستدار شما ا.ج.م

بعد از خواندن نامه به این فکر افتادم که اسم انتهای نامه نشانه ی چیست؟ و این اسم مخفف چه اسمی است؟ آیا این اسم مخفف نام فرد واسطه است یا فردی که وارد این بازی هولناک شده؟ اولین اسمی که به ذهنم رسید آقای جیمز موریارتی بود که اندکی مسخره به نظر می آمد .
ولی نکته ی دیگری که بود حس بد و عجیبی بود ک نسبت به یکی از سربازان و افراد آن خانه داشتم و حس می کردم قبلا او را جایی دیده ام...
ایتدا فکر کردم که شاید دچار دژاوو شده باشم و ناشی از تصورات ذهنی من باشد ولی کمی که فکر کردم همه ی این قفل ها تنها یک کلید دارد...
استیون جانسون یا به صورت کامل تر استیون جانسون ماندلا ...او تنها کسی بود که از ماجرای جادوگر بودن جان خبر داشت (که در نامه اول به آن اشاره شده بود..) . ولی یک مشکل وجود داشت... چرا استیو اسم خودش را در پایان نامه نوشته بود؟ ایا این یک شگرد از رییس او برای از رده خارج کردن زیردستش بود؟
در هر حال با استیون جانسون قرار گذاشتم و طوری ک گویا چیزی نمی دانستم با او صحبت کردم...او که گویا همه ی موضوع را می دانست با انن و منن و ترس جواب میداد و هر لحظه انتظار داشت من مچش را بگیرم و دستگیرش کنم... در آخر یواش در گوش او گفتم:فقط اسمشو به من بگو تا ولت کنم که بری .
-اگه بگم هم می میرم پس بهتره برم آزکابان
-خب این انتخاب توه ولی من زجر کش کردنت رو ترجیح میدم
-نمی تونم اسمشو بهت بگم چون هردومون تحت نظریم و اگه دست از پا خطا کنیم می کشنمون...
-نترس اسمشو بهم بگو تا ولت کنم و دو نفر رو بذارم تا ازت مراقبت کنن
-ما اونو   j.p  صدا می کنیم و همه قرار ها از طرف اون تعیین میشه
-خب حالا هرچی در موردش می دونی بگو...
در همین لحظه یک تیر در مغز او و یکی در دست من شلیک شد...درد زیادی احسا نکردم ولی گویا ناگهان بدنم بی حس شد و دیگر چیزی را یادم نمی آید تا آن موقعی که روی صندلی در همان عمارت اولی زندانی بودم... به خاطر وجود یک نگه بان و عدم محافظت کافی توانستم فرار کنم .
بقیه ی مدت را در خانه مشغول بررسی نام فرد بودم و اینکه احتمال دارد چه کسانی پشت این ماجرا باشند که ناگهان... زنگ در به صدا در آمد...
خانم هادسون از دیدن فردی که پشت در بود از شدت شوک بیهوش شد . ان فرد کسی نبود جز عامل مشکلات من :جیمز موریارتی...
ادامه دارد...
پ ن:داستان خوبه یا داره بی مزه میشه و به نظرتون یواش یواش جمعش کنم(آخه نمی دونم خیلی طولانی میشه اگه مثلا الان وسط داستان باشیم؟!)
پ ن ۳:ممنون از همه کسانی که می خونن و دنبال می کنن...

یکشنبه 23 آبان 1395ساعت : 16:39| نویسنده : محمد ۲۲۱
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
گوین لستراد چهارشنبه 10 آذر 1395 14:56
استنتاج های داستان عالیند!
همینه که باعث میشه واقعی تر به نظر بیاد!
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
آره دیگه!!
گوین لستراد چهارشنبه 10 آذر 1395 14:54
خیلی جالب داره میشه!
لطفا ادامه بدین
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
مرسی
SH-sherlock شنبه 29 آبان 1395 02:28
سلام خوبین؟ من راستش خیلی به هری پاتر.. یا کلا ادغام داستانها علاقه ندارم (مثلا گروهی هم هستند که داستانهای انیمیشن های فروزن وامثالهم رو با شرلوک ادغام کرده اند و غیره ...) خوبه ها...من هم اگر (روم سیاه! ) مطالعه نکردم فقط بخاطر اینه که تو رِنج سلیقه ی من نیست وگرنه قلم شما -اونطور که در نوشته های قبلی دیدم- خیلی هم خوبه. با اینکه مطلب رو نخوندم اما دوست داشتم خدمت دوستان شرلوکی مثل شما که زحمت میکشن و مینویسن سلام و خسته نباشید بگم...
موید باشید
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
با تشکر از کامنتتون...
این داستان خیلی چیز غریبی نیست و از اونجایی که دنیا های هری پاتر و شرلوک با اینکه در شهر لندن و کشور انگلستان اتفاق می افته، و البته جادوگر ها کم و بیش با دنیا ی ماگل ها در ارتباط هستن ، گفتم اینکه شرلوک و هری پاتر همدیگه رو ببینن زیادم عجیب و غیر منطقی نیست چون تو دو تا جهان موازی زندگی می کنن ک به هم مربوط میشه
یا هر حال هر کس ی سلیقه ای داره و نظر شما هم محترمه:)
Aida سه شنبه 25 آبان 1395 14:28
شاید هم هری پاتر باشه.
ولی ای کاش جیم بود.نمیشه جیم رو وارد داستان کنی.
یا تو قسمت های قبل مرد؟؟
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
نه
ولی حتما قسمتای قبل رو بخونید
نه جیم هنوز تو داستان وارد نشده
حالا یه جوری واردش می کنم که همه کیفشو ببرن!
هلنا - نگین طالبی نژاد سه شنبه 25 آبان 1395 03:31
خیلی جالب شد ولی موریاتی چطور برگشت ؟
اون فردی که برای شرلوک آشنا بود موریاتی بود ؟
پس پیشنهاد من چی شد ؟ اگر خودم در موردش داستان نوشتم به این دلیل نبود که نخواستم شما درباره اون بنویسید فقط برای آشنایی بیشتر با هلنا بود و اینکه اون داستان از یک سال پیش که برای اولین بار فیلم شرلوک رو دیدم ، توی ذهنم بود .
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
تو کامنت قبلیتون جواب دادم!
سه شنبه 25 آبان 1395 03:31
خیلی جالب شد ولی موریاتی چطور برگشت ؟
اون فردی که برای شرلوک آشنا بود موریاتی بود ؟
پس پیشنهاد من چی شد ؟ اگر خودم در موردش داستان نوشتم به این دلیل نبود که نخواستم شما درباره اون بنویسید فقط برای آشنایی بیشتر با هلنا بود و اینکه اون داستان از یک سال پیش که برای اولین بار فیلم شرلوک رو دیدم ، توی ذهنم بود .
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
نه اون موریارتی نبود همون مرده بود که دیده بودنش با جان
موریارتی بر نگشته که! البته هر لحظه ممکنه:))
ایده تونو حقیقتش دیگه دیدم خودتون نوشتید یادم رفت ازش استفاده کنم ولی نگران نباشید همین الان یه ایده برای استفاده از هلنا به ذهنم رسید!!!
تو قسمت بعدی منتظرش باشید!
Aida دوشنبه 24 آبان 1395 20:35
استیون جانسون ماندالا کیه؟؟؟
آخه من داستان رو از اول نخوندم.این و قسمت قبلیشو خوندم.
امیدوارم جیم باشه.:))))
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
نه متاسفانه جیم نیست!
برید قسمتای قبلو هم بخونید
zahra دوشنبه 24 آبان 1395 17:38
اصلا بهت نمیخوره چهارده سالت باشه خیلی قشنگ مینویسی
افرین
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
مرسی
ninja دوشنبه 24 آبان 1395 14:21
عالی بود عالی . خیلی خوشم اومد یهو پریدی وسط داستان بعدشم که انگار نه انگار
تمومش نکنی حالا حالاها . تازه داره هیجانش زیاد میشه.
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
برنامه ها دارم واسش:))
یگانه عظیمی دوشنبه 24 آبان 1395 01:14
وای عالی عالی بود عاشقشم منتظر بقیشم
به منم سر بزن و لطفا سایتمو لینک کن ♥
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
تشکر
با مدیر صحبت کنید
molly hooper یکشنبه 23 آبان 1395 21:13
بنده می خونم و دنبال می کنم
فکر کنم خوشتون اومده خودتون رو تو داستان جا بدینا! باید با جان صحبت کنم در مورد رقیبش.
من موندم پرونده چی می خواین بدین دست شرلوک. بین این فن فیکشن ها چیز های خوبی هستا.
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
خوشحالم!
خخخ یه پرونده فرعی بهش میدم!
پرونده محکومیت خودم توسط کارآگاه خوبه!
Aida یکشنبه 23 آبان 1395 18:51
اشتباه کردم.نوشته ا.ج.م.
من ا نخوندم.:))
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
خب حالا می فهمی!
Aida یکشنبه 23 آبان 1395 18:44
خوب بود منتظر ادامش هستم.
فکر کنم این ج.م،همون جیم موریاتی خودمونه.:))
خوبه.تنها تفریح ما تو زمان مدرسه همینه.
راستی تلگرام شرلوکی رو دیگه نمیزاری؟؟؟!
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:

تلگرام شرلوکی ما رو اگه میخواید به آیدیم (@mater221)پیام بدید تا لینکو بدم بهتون!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
دوست دارید کدام داستان کوتاه به صورت اینترنتی در دسترس شما قرار گیرد؟(ترجمه شده توسط نوید فرخی)










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
تیم ترجمه
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter
Instagram