یکی از نکات جالبی که ما در این قسمت از سریال شرلوک با آن مواجه می شویم داستان کوتاهی است که در ابتدا اپیزود شرلوک آن را روایت می کند."ملاقات در سامرا" که نام این داستان است، نخستین بار در تلمود بابلی بیان شده است و سامرست موام با بازگویی آن در سال 1933 به آن شهرت جهانی می بخشد.اصل این ماجرا را با هم می خوانیم:
ملاقات در سامرا
(راوی مرگ است)


عکس مربوط به بازی تخته ای "مرگ در سامرا" ست

خطر لو رفتن داستان
روزگاری تاجری بغدادی، خادم خود را برای خرید به بازار شهر می فرستد.اما خدمتکار با رخی زرد و تنی لرزان، پس از مدت کوتاهی باز می گردد و ماجرایی را که در بازار برای او اتفاق افتاده بود را برای تاجر تعریف می کند:«ارباب، زمانی که در بازار بودم در میان جمعیت به زنی برخورد کردم و هنگامی که بازگشتم و او را نگاه کردم دانستم آن مرگ است که به من تنه زده است.او مرا به طور تهدید آمیزی برانداز کرد.کنون اسبت را به من قرض بده تا از این شهر و سرنوشت شومی که در انتظارم است بگریزم.من به سامرا خواهم رفت و مرگ مرا در آنجا پیدا نخواهد کرد.»بازرگان اسب خویش را به او قرض داد و خادم سوار آن شد و با شلاق به پهلوی اسب زد و اسب چهارنعل تاخت.سپس تاجر به بازار آمد و مرا میان جمعیت دید و به سراغ من آمد و پرسید:«چرا هنگامی که خادم من بامدادان به بازار آمد او را با نگاهت ترساندی؟» پاسخ دادم:«من رفتار تهدید آمیزی با او نداشتم. تنها از اینکه او را در بغداد دیدم متعجب گشتم زیرا باید من امشب او را در سامرا ملاقات کنم.»

در شش تاچر، این داستان مربوط به مری می شود، زیرا که او برای فرار از مرگ سرتاسر زمین را می پیماید.
با خواندن این داستان به این نکته پی می بریم که راه فراری برای ملافات نکردن مرگ نداریم و گاهی اوقات فرار از آن نه تنها ما را نجات نمی دهد بلکه ما را به آن نزدیک می کند.
مرگ در سامرا به انتظار همه ی ماست. اما سوالی که ممکن است برای همه ی ما پیش بیاید این است که:آیا سامرا اجتناب پذیر است؟