به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
ملاقات در سامرا
نظرات
یکی از نکات جالبی که ما در این قسمت از سریال شرلوک با آن مواجه می شویم داستان کوتاهی است که در ابتدا اپیزود شرلوک آن را روایت می کند."ملاقات در سامرا" که نام این داستان است، نخستین بار در تلمود بابلی بیان شده است و سامرست موام با بازگویی آن در سال 1933 به آن شهرت جهانی می بخشد.اصل این ماجرا را با هم می خوانیم:
ملاقات در سامرا
(راوی مرگ است)


عکس مربوط به بازی تخته ای "مرگ در سامرا" ست

خطر لو رفتن داستان
روزگاری تاجری بغدادی، خادم خود را برای خرید به بازار شهر می فرستد.اما خدمتکار با رخی زرد و تنی لرزان، پس از مدت کوتاهی باز می گردد و ماجرایی را که در بازار برای او اتفاق افتاده بود را برای تاجر تعریف می کند:«ارباب، زمانی که در بازار بودم در میان جمعیت به زنی برخورد کردم و هنگامی که بازگشتم و او را نگاه کردم دانستم آن مرگ است که به من تنه زده است.او مرا به طور تهدید آمیزی برانداز کرد.کنون اسبت را به من قرض بده تا از این شهر و سرنوشت شومی که در انتظارم است بگریزم.من به سامرا خواهم رفت و مرگ مرا در آنجا پیدا نخواهد کرد.»بازرگان اسب خویش را به او قرض داد و خادم سوار آن شد و با شلاق به پهلوی اسب زد و اسب چهارنعل تاخت.سپس تاجر به بازار آمد و مرا میان جمعیت دید و به سراغ من آمد و پرسید:«چرا هنگامی که خادم من بامدادان به بازار آمد او را با نگاهت ترساندی؟» پاسخ دادم:«من رفتار تهدید آمیزی با او نداشتم. تنها از اینکه او را در بغداد دیدم متعجب گشتم زیرا باید من امشب او را در سامرا ملاقات کنم.»

در شش تاچر، این داستان مربوط به مری می شود، زیرا که او برای فرار از مرگ سرتاسر زمین را می پیماید.
با خواندن این داستان به این نکته پی می بریم که راه فراری برای ملافات نکردن مرگ نداریم و گاهی اوقات فرار از آن نه تنها ما را نجات نمی دهد بلکه ما را به آن نزدیک می کند.
مرگ در سامرا به انتظار همه ی ماست. اما سوالی که ممکن است برای همه ی ما پیش بیاید این است که:آیا سامرا اجتناب پذیر است؟

سه شنبه 14 دی 1395ساعت : 01:05| نویسنده : محمدامین فیروزی
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
محمدرضا شنبه 18 دی 1395 17:38
باور کنم مری کشته شد؟! چرا آخه ؟ هنوز شوکه ام مزگ اجتناب ناپذیره هر چقدم ازش فرار کنیم بازم همونجتیی ملاقاتش میکنیم ک میخواسته
هانیه جمعه 17 دی 1395 03:11
به نظر من شباهت این داستان از اون جهت بود كه اون زن سال ها پیش دستور مرگ مری رو داده بود ولی مری فرار كرد و نهایتا به دست همون زن كشته شد.
درمورد ایرانم باید بگم كه همه ی جاهایی كه ازشون ود شده بود رو كه نشون ندادن. بعضی جاها تو نقشه و بعضی جاها توی كشورها. بعدم معمولا از مرزها رو نشون میدن تو اینجور صحنه ها. فكر نمیكنم انقد بی دقت باشن كه بخوان همچین اشتباهی بكنن تو سریالشون.
MOBIN چهارشنبه 15 دی 1395 13:05
سلام.
شما هم دقت کردید ؟؟؟
وقتی مری داشت دور دنبا رو می گشت که هدف رو از جان و دخترش دور کنه از ایران رد شد؟؟؟
ولی متاسفانه ایران رو کشوری خشک و قحطی زده نشون داد (مثل تمام فیلم های هالیوودی)
محمدامین فیروزی پاسخ داد:
شاید ایران رو با عراق اشتباه گرفتن چون اکثرا این اشتباه رو میکنن به خاطر ترجمه نام این دو کشور در زبان انگلیسی.
*** سه شنبه 14 دی 1395 22:40
به نظر من هدف از نقل این داستان در قسمت های بعد مشخص میشه
مری آدم ترسویی نیست که بخواد فرار کنه و تازه حاضر شد جون شرلوکو به قیمت جون خودش نجات بده
محمدامین فیروزی پاسخ داد:
به قول شما تا سه قسمت کامل پخش نشه و نبینیم نمیتونیم زیاد دربارش نظر بدیم
سه شنبه 14 دی 1395 17:12
اولا مری خودش پرید جلو شرلوک
نمی پرید نمی مرد پس ربطی نداره
دوما مگه مری رفت خودشو نجات بده!؟!؟!
تو نامش به جان هم گفت که میره تا هدفو از جان و دخترش دور کنه بعد اون ای جی رو بکشه برمیگرده
پس از این نظرم ربطی نداره
Fateme سه شنبه 14 دی 1395 11:56
ممنون که داستانش رو گداشتین
البته منم اینو برای حصرت سلیمان شنیده بودم ولی خب لابد اونا روایت خودشون رو دارن!
محمدامین فیروزی پاسخ داد:
خواهش میکنم.
به هر حال هر کسی میتونه از این داستان برداشت خودش رو داشته باشه.
Serenita سه شنبه 14 دی 1395 11:50
حضرت مولانا هم این داستان رو در مثنوی معنوی بیان کرده است که الته دوستان بهش اشاره کردند.

من خیلی حس خوبی به مطرح شدن این روایت در داستان داشتم.
حاج امین سه شنبه 14 دی 1395 09:12
منم این داستان رو راجع به حضرت سلیمان شنیدم
میان از كتب ما ورمیدارن و تغییر میدن اونوقت ادعای كپی رایت هم میكنن
محمدامین فیروزی پاسخ داد:
نمیشه این جوری برداشت کرد که کپی کردن در کامنت قبلی هم توضیح دادم که هر کس میتونه برداشت خودش رو از این داستان داشته باشه.
Mohsen_SH سه شنبه 14 دی 1395 03:06
منم همین حضرت سلیمانو هندوستان رو شنیدم ،تازه درست تر هم به نظر میاد چون با قالیچه پرنده بود یا باد که دقیق یادم نیست مسافت زیادی رو تاجر جابه جا میشه، بخاطر همینم حضرت عزرائیل با تعجب به تاجر تو بازار نگاه میکرده.
نگین طالبی نژاد-هلنا سه شنبه 14 دی 1395 02:57
این یکی از داستانای مثنوی معنوی مولاناست . فقط توی اون داستان تاجر حضرت سلیمان که به باد دستور میده اون مرد رو که توی اون داستان یه تاجره به هندوستان ببره مرگ هم به شکل یه زن نبوده توی اون داستان . خودم اون داستان رو توی یکی از چهار جلد کتاب مثنوی مولوی ( مولانا یکی از لقب های مولوی ) « تازه هایی از داستان های کهن برای نوجوانان » خوندم .
محمدامین فیروزی پاسخ داد:
بله حرف شما درسته بنده هم این مطلب مثنوی رو خوندم اما به هر حال منبعی که که ذکر کردم از مثنوی قدیمی تره و محتمل تر به نظر میرسه.هدف من از اوردن مطلب این بود که خب به هر حال سریال شرلوک یک سریال انگلیسی و اون ها قطعا سامرست موام نقل کننده این داستان رو بیشتر از مولوی میشناسن و نکته ی دیگه این که مثل شرلوک هر کسی می تونه برداشت خودش رو از این داستان داشته باشه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram