محمد ۲۲۱ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 13:40 نظرات ()
با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز:)
یه فن فیکیشن خیلی قشنگ به قلم دوست خوبمون طناز جان هست که توی چند قسمت واستون قرار میدم.
البته فن فیکیشن خودمم هست که ... فعلا از این یکی لذت ببرید:)
...

گمشده 
جان واتسون چای سرد شده ی شرلوک را برداشت و آن را داخل ظرفشویی گذاشت ، شرلوک چشمانش را بسته بود و روی مبل دراز کشیده بود ، برچسب های نیکوتین روی دستش به لطف آستین پیراهن مشکی اش تا حد خوبی پوشیده شده بود . جان روزنامه اش را برداشت و نشست ، در این جور مواقع سعی می کرد تمرکز شرلوک را بر هم نزند . صدای ایستادن ماشین و پیاده شدن شخصی توجه جان را به خود جلب کرد ،‌ شرلوک هلمز انگار با شنیدن صدا عصبی شده بود روی مبل نشست و زیر لب غرغر کرد :‌(( مایکرافت ))
جان به خودش زحمت نداد از شرلوک بپرسد از کجا فهمیده برادرش آمده وقتی در باز شد مایکرافت هلمز با همان ژس همیشگی و ضرب ممتد عصایش وارد شد . شرلوک نیش خندی به جان زد :‌((‌فکر کنم حال و روزش خوب نیست جان !‌ بهتره درو براش باز کنی ))
شرلوک از عصبی بودن برادرش لذت می برد در عین حال می دانست مایکرافت به او احتیاج پیدا کرده که سر و کله اش در خیابان ۲۲۱ بیکر پیدا شده . مایکرافت هلمز وارد خانه شد جان کتش را گفت (( مایکرافت !‌))
مایکرفت به سردی سر تکان داد ، رنگش پریده بود و دقیقا همان طور که شرلوک گفته بود انگار فشار زیادی را تحمل می کرد شرلوک از جایش بلند هم نشد 
(( چه خبر شده برادر ؟‌ ))
مایکرافت شرلوک را با حالتی تحقیر آمیز برانداز کرد (( خودت خوب می دونی چی شده خودتو به اون راه نزن از صبح ۵ بار بهت پیام دادم و ۱۳ بار هم زنگ زدم !‌))
شرلوک لبخند زد (( از پرونده خوشم نمیاد ، الان توی استراحتم مگه نه جان ؟‌))
جان گیج شده بود و سر تکان داد (( الان ۴ ساعته از روی مبل تکون نخورده !))
مایکرافت روی صندلیه خالبه شرلوک نشست و صندلی را به سمت کاناپه رو به برادرش چرخاند :‌ ((‌ تو دقیقا منتظر این بودی که من بیام این جا ! از این که کارم گیر تو باشه لذت می بری !‌))
شرلوک بشاش تر از لحظاتی قبل گفت ((‌ نمیتونم بگم نمیبرم ! )) مایکرافت با نفرت چینی به بینی اش داد 
(( این پرونده مهم شرلوک ، یک بازی نیست ))
شرلوک نیم نگاهی به جان انداخت و می دانست که جان در جریان هیچکدام از اصرار های مایکرافت نبوده (( تعریف کن مایکرافت :چرا خودت حل و فصلش نمی کنی ؟‌))
از جمله معدود زمان هایی بود که مایکرافت عمدا برادرش را در کارهای سیاسی دخیل می کرد (( من نمیتونم وظایفمو ول کنم و این پرونده رو حل کنم ضمن این که این پرونده نیازمند کارهای فیزیکیه که من ترجیح میدم بقیه انجامش بدن !‌))
شرلوک ابرو بالا انداخت :‌(( و هیچکسو جز من پیدا نکردی !‌؟‌))
(( این پرونده از نظر اهمیت فوق محرمانست ، نمیتونم ریسک کنم و دست کس دیگه ای بدمش ))
((‌به هر حال من نظرمو گفتم ، قبولش نمی کنم ))
مایکرافت گفت ((‌روحیه ی انسان دوستانت کجا رفته برادر ؟‌))
شرلوک از جایش بلند شد (( ببین کی داره از روحیه ی انسان دوستانه حرف می زنه !‌))
مایکرافت می دانست تنها راه تحت فشار قرار دادن شرلوک جان است به همین خاطر به این موضوع اشاره کرده بود و ادامه داد (( اون فقط یک دختر جوونه۲۰ سالست ، معلوم نیست تا الان چه بلایی سرش آوردن !‌))
شرلوک به جان نگاه کرد و دقیقا متوجه شد چرا مایکرافت این موضوع را مطرح کرده . جان سریع گفت ((‌ چه اتفاقی افتاده ))
شرلوک به حان اخم کرد اما جان طبق معمول بی توجه به او منتظر جواب مایکرافت هولمز ماند . مایکرافت که می دانست تقریبا پیروز شده گفت ((‌ یکی از مقامات مهم دولتی ادعا کرده دخترش از خونه فرار کرده ، مساله ی مهم اینه که این دختر اسرار زیادی رو همراه خودش داره که برای فاش شدنش حاضرن تا سر حد مرگ شکنجش کنن ))
جان نگاهی به شرلوک انداخت :‌((‌و تو چرا این پرونده رو قبول نمی کنی ؟‌))
شرلوک ویالونش را برداشت و شروع به بازی با تار های ویالونش کرد :‌(( خبرشو بهت می دم مایکرافت !‌))
عمدا میخواست برادرش را دک کند . مایکرافت هولمز که مطمئن بود شرلوک پرونده را قبول می کند گفت (( آدرس جایی که باید ازش شروع کنی برات می فرستم ))
شرلوک با حرکت سریعی برگشت :‌(( من که قبول نکردم !‌))

مایکرافت کتش را برداشت و از جان خداحافظی کرد . رنگ و رخش کمی به حالت عادی برگشته بود به محض رفتنش جان گفت (( این لجبازی شما دو تا آخر سر منو دیوانه می کنه !‌صرفا چون پرونده برای مایکرافت بود قبولش نمی کنی !‌))
شرلوک نیش خندش را از جان مخفی کرد (( اطلاعاتی توی پرونده ی مایکرافت هست که همون طور که گفت کاملا محرمانست و زیر دست بالاترین مامورین ام ای سیکسه !‌ من به کارهای سیاسی علاقه ای ندارم اما قضیه باید خیلی جدی باشه که مایکرافت از مامورین خودش ناامید شده و سراغ من و تو اومده ))
گوشیه شرلوک صدایی داد و شرلوک پیامش را چک کرد همزمان شالگردنش را دور گردنش اندااخت : ((‌همون طور که حدس زدم ))
جان که متوجه لذت شرلوک شده بود گفت ((‌چی ؟‌))
شرلوک با همان ژس همیشگی اش گفت (( میریم به سمت خیابون کینگستون ))
جان تعجب کرد (( پارلمان ؟‌))
شرلوک در آستانه ی در ایستاد (( نه ! عمارت شخصی سرآلیستور هاپرز ! ))
جان دهانش باز ماند :‌(( منظورت سفیر ارشد انگلیس توی آلمان و عضو شورای برادرانه ؟‌))
شرلوک لبخند زد :‌(( رییس شورای برادران جان !‌))
جان واتسون گویا تازه متوجه علت رنگ پریدگی مایکرافت شده بود ، کتش را برداشت و دنبال شرلوک راه افتاد 
عمارت شخصی سر آلیستور هاپرز تا پارلمان یک کوچه فاصله داشت ، عمارتی تجملاتی که شاید دومین عمارت معروف بریتانیا بعد از فصر بایکنگهام به حساب می آمد به محض ایستادن تاکسی در باغ عمارت یکی از خدمتکار ها در را باز کرد 
(( کارگاه هلمز ، دکتر واتسون . بانو هاپرز منتظر شما بودند ، بفرمایید ))

این از بخش اول:) نظر فراموش نشه:)
قسمت بعدی رو هم هر وقت تونستم میذارم ولی سعی میکنم بیشتر از چند روز منتظر نمونید:)