محمد ۲۲۱ شنبه 30 اردیبهشت 1396 12:33 نظرات ()
اینم قسمت دوم:)

آنچه گذشت و اینام که نمیخواد دیگه یه راست بریم سر اصل مطلب:دی

نظر هم فراموش نشه؛)
پیرمرد آن دو را به سمت داخل عمارت هدایت کرد . دهان جان باز مانده بود ،‌سقف گنبدی شکل عمارت بلند و زیبا با آینه کاری های رنگی بود روی دیوار ها انواع تابلو ها و مجسمه های یونانی خودنمایی می کرد ، فرش نفیسی وسط سالن عمارت پهن شده بود که جان میتوانست قسم بخورد اگر کل دارایی خودش و شرلوک را روی هم بگذارند نمی توانند نیمی از آن فرش را حتی اجاره کنند . شرلوک بی توجه به تجملات پشت سر مرد راه افتاد و جان با فاصله ی کمی از آن دو دنبالشان می آمد و سعی می کرد دهانش را که باز مانده بود ببندد . قدمی خطا کردن در این پرونده احتمالا منجر به مفقود الاثر شدن آن دو می انجامید . پیرمرد یکی از در ها را باز کرد 
شرلوک صدایش را صاف کرد :‌ ((‌بانو هاپرز !‌))
زنی لاغر اندام با موهایی طلاییی و چشمانی روشن با شرلوک دست داد ((‌آقای هلمز )) و سپس با جان دست داد (( دکتر واستون ))
زن به نظر نگران می امد بسیار بیشتر از مایکرافت ((‌ برادرتون به محض اطلاع از موضوع گفتن با شما تماس می گیرند و خوشحالم که پرونده رو قبول کردید !‌)) 
شرلوک سر تکان داد (( میشه لطفا از اول ماجرا رو برامون تعریف کنید  ؟‌))و نگاهی سرسری به اتاق انداخت 
اتاق برخلاف سالن اصلی بسیار خلوت تر بود شبیه به اتاق کار می مانست یک میز بزرگ قهوه ای در گوشه ی اتاق و کتابخانه ای بزرگ روی دیوار قرار داشت 
جان به زن نگاه می کرد ، زن نهایتا ۳۵ ساله به نظر می رسید ، لهجه ی بریتانیایی نداشت اما جان نمیتوانست دقیقا بفهمد چه لهحه ای دارد فقط مید انست آمریکایی هم نبود . چشمانش پف کرده بود که نشان میداد زیاد گریه کرده . بانو هاپرز گفت ((‌دنبالم بیایید لطفا آقایون ))
و از اتاق بیرون رفت در همان حال که شرلوک هم گام با او قدم برمیداشت و جان هم سعی می کرد به گام های بلند او و بانو هاپرز برسد گفت  
(( دخترم ، شانون ! دیروز از خونه فرار کرده ! نمیدونیم چرا !‌البته یک حدس هایی میزنیم اما خوب هیچوقت انقدر عصبانی نمیشد که از خونه فرار کنه )) 
و آن را به سمت پله ها هدایت کرد ، شرلوک پرسید (( همین یک دخترو داشتید ؟‌))
خانوم هاپرز پاسخ داد (( خیر آقای هولمز ، من یک پسر و دختر دیگه هم دارم که دوقلو هستند ، شانون دختر بزرگم بود ))
شرلوک پرسید (( و اونا چند ساله هستند ؟‌))
بانو هاپرز تعجب کرده بود احتمالا چون شرلوک هیچ سوالی راجع به خود دختر گمشده نپرسید (( ۱۳ سالشونه ))
(( و روابظشون با دختر بزرگتر چظور بود ؟‌))
زن سر تکان داد (( مشکلی با هم ندارند !‌))
مقابل اتاقی ایستاد و در آن را که انگار قفل شده بود با کلید باز کرد و توضیح داد (( برادرتون مایکرافت گفت که به هیچ عنوان نزاریم کسی وارد اتاق شه که مدارک و شواهد به هم نریزه ))
شرلوک وارد اتاق شد و با لحن سردی گفت ((‌ ممنونم خانوم هاپرز میشه لطفا اولین شخصی که متوجه نبودن دخترتون شدن رو خبر کیند ، بهش نیاز دارم ))
جان یک لحظه احساس کرد خانوم هاپرز دوست دارد او را بزند اما انگار مایکرافت قبلا راجع به اخلاق شرلوک به او هشدار داده بود چرا که بدون کلمه ای حرف رفت 
جان وارد اتاق شد شرلوک به او اشاره کرد که در را ببندد ، جان گفت ((‌بهتره یکم بیشتر مراقب رفتارت باشی ، دخترشون گم شده !‌))
شرلوک زیر لب گفت ((‌بعید بدونم !‌))
(( چی ؟‌))
شرلوک سر تکان داد و کتش را در آورد و دست جان داد !‌ و با دقت شروع به قدم زدن در اتاق کرد دستش را به آرامی روی قفسه ها کشید و از پنجره بیرون را نگاه کرد در کشو ها و کمد ها را باز کرد انگار دنیال چیزی می گشت .جان سعی کرد مثل شرلوک تا جایی که میتواند دقیق ببیند . آن اتاق دست نخورده مطمانن خیلی مهم بود که مایکرافت گفته بود در اتاق را قفل کنند . شرلوک نیم نگاهی به جان انداخت (( خوب چی میبینی ؟‌)) 
جان ابرو بالا انداخت ، اصولا هر چیزی که می خواست بگوید را شرلوک می دانست تا خواست چیزی بگوید کسی در زد و وارد شد . دختر خدمتکاری بود که پیش بند سفید بسته بود و چشمان تیره ای داشت (( خانوم گفتندبا من کار داشتید ))
شرلوک نگاهی به دختر کرد (( اولین کسی که فهمید دوشیزه هاپرز توی خونه نیستن تو بودی ؟‌))
دختر سر تکان داد شرلوک گفت (( خوب تعریف کنید !‌))
دختر پاسخ داد (( من هر روز صبح ساعت ۷ وارد اتاق میشدم که بیدارشون کنم ، ساعت ۸ برای تیر اندازی به حیاط عمارت می رن به همین خاطر همیشه ۷ بیدارشون میکنم وقتی وارد اتاق شدم دیدم نیستند . پنجره باز بود و چند تا از ملافه ها به هم گره خورده بود مثل طناب که از پنجره آویزون شده بود . من سریع پیش خانوم برگشتم و بهشون گفتم ))
(( و سر هاپرز چی ؟‌))
(( آقا به آلمان رفتند ، خونه نبودند خانوم هاپرز با عجله اومدن کل عمارت رو گشتیم از استطبل اسب ها گرفته تا اتاق شخصی آقا اما هیچ جا نبودن ! که متوجه شدیم فرار کردن ))
شرلوک نگاهی به قفسه ی کتاب ها انداخت و انگار بیشتر با خودش صحبت می کرد (( چرا فکر کردید فرار کرده ؟‌ چرا کسی احتمال نداد دزدیدنش !‌))
...



خب این قسمت تموم شد:)) 
امیدوارم لذت برده باشید:)