محمد ۲۲۱ سه شنبه 2 خرداد 1396 15:44 نظرات ()
سلام:)
خب اینم قسمت جدید!
قسمت قبل تا اونجایی بود که شرلوک استنتاج کرد شاید دختره رو دزدیدن! و حالا ادامه ی داستان...
مرسی از همراهیتون؛)
جان حرف های شرلوک را شنید و از دختر خدمتکار پرسید (( چه چیزایی رو با خودش برده ؟‌))
خدمتکار پاسخ داد (( یک کوله پشتی مشکی با لوازم شخصی مثل گوشی و لبتاب و چند دست لباس ، اما هر چی زنگ زدیم گوشیشون خاموش بود ))
شرلوک گفت (( جای خاصی توی خونه هست که بهش علاقه داشته باشه ؟‌))
زن با هیجان گفت (( بله البته ، دوشیزه هاپرز بیشتر توی اسطبل پیش اسبشون بودن ! این اسبو اقا بهشون هدیه داده بود ))
جان ابرو بالا انداخت ، اسب هدیه دادن برایش عجیب بود ! 
شرلوک دستش را در هوا تکان داد (( میتونید برید ! ))
زن خدمتکار از اتاق بیرون رفت . شرلوک به جان گفت ((‌خوب چی فکر می کنی ؟‌)) 
جان کت شرلوک را روی تخت گذاشت و مثل او همه جای اتاق را برانداز کرد در حالی که شرلوک وسط اتاق ایستاده بود و بررسی هایش تمام شده بود . جان گفت ((‌خوب ، معلومه که بدون برنامه ی قبلی رفته وگرنه به جای کوله پشتی یک چمدون با خودش می برد ))
(( چرا ؟‌))
جان به شرلوک نگاه کرد (( اون یک دختر ۲۰ سالست نمیتونه با یک لبتاب و گوشی و چند دست لباس فرار کنه ، اگر با نقشه ی قبلی می خواسته فرار کنه خیلی بیشتر از این چیز ها برمی داشته ))
شرلوک ابرو بالا انداخت  (( خوب ؟‌ )) 
جان ادامه داد (( پس احتمالا خیلی ناگهانی فکر فرار افتاده توی سرش اما مساله اینه که چرا ، نه اختلافی با خانواده داشته و نه درگیری وجود داشته ضمنا یک ادم باید خیلی خنگ باشه که از این جا بخواد فرار کنه ))
شرلوک خندید . (( دیگه چی ؟‌))
(( ساعت دقیق فرارش معلوم نیست اما چطور همچین عمارتی نگهبان نداشته ! چطور هیچ کس تا صبح متوجه نشده !‌))
شرلوک روی پنجه ی پا چرخید و عکسی که از مایکرافت برایش فرستاده بود به جان نشان داد . جان دختری با موهای طلایی و چشمان روشنی را میدید که تقریبا شبیه بانو هاپرز بود . دختر چهره ی بشاشی داشت و روی یک اسب مشکی نشسته بود 
شرلوک نفس عمیقی کشید که نشان می داد می خواد پشت سر هم حرف بزند (( ما با یک فرار معمولی از خونه طرف نیستنیم جان ، یک دختر ۲۰ ساله از خونه فرار کرده اما چرا ؟‌ هیچکس وارد این اتاق نشده در نتیجه هیچ جایی هم گرد گیری نشده اگر یک نگاه به کتابخونه بندازی میبینی جلوی همهی قفسه ها هنوز گرد و خاکه به جز این یک قسمت که نشون میده زیاد سراغش می اومده ))
شرلوک سه کتاب که دقیقا مقابل همان جای بیگرد و خاک بود بیرون کشید و آن ها را به جان نشان داد و دفترچه ها را باز کرد ان زیر لب گفت ((‌ دفترچه خاطراته ؟‌))
شرلوک چند بار پلک زد (( یکیش ! دو تای دیگه داستانه !‌))
(( داستان ؟‌))
(( گویا دختر فراری علاقه ی زیادی به نوشتن داشته ! پس چرا دفترچه هاشو نبرده !‌؟‌ روی میزشو ببین . خودکارهاش به هم ریختست ینی توی شب داشته می نوشته ، اون می نویسه و دفترچشو میزاره توی قفسه اما نه خودکارهاشو جمع نمی کنه ! هیچی از روی میز تحریرش جز لبتاب و گوشیش با خودش نمی بره ! عجیب نیست ؟‌اون سه تا دفترچه نوشته داره، دفترچه های قطور و شب قبلش هم داشته می نوشته پس چطور این ها رو با خودش نمیبره ؟‌ یا حتی خودکارهاش دست نخوردست ؟ حتی اگه بتونیم بگیم دفترچه هاشو نبرده باید خودکارهاشو میبرده یک نویسنده هیچوقت از ابزارش جدا نمیشه !‌))
جان گفت ((‌خوب شاید خودکار جدید برداشته ))
(( نه جان ! دفترچه رو ببین ! همش با یک خودکاره همین که روی میزه ، جوهر خودکاره داره تموم میشه اون حتما نوشته هاشو با همین خودکار می نوشته چون بهش عادت داره !‌با این که دویست تا خودکار و روان نویس می تونسته داشته باشه فقط اینه که تا این حد از جوهرش استفاده شده ! ))
(( شایدم نمیخواسته در طولانی مدت فرار کنه ؟‌))
شرلوک نیم نگاهی از پنجره به بیرون انداخت (( عمارت به این بزرگی باید نگهبان داشته باشه !‌اما هیچکس ندیدتش ! چطر میشه ؟‌یک دختر نصفه شب از پنجره بیاد بیرون اما کسی ندیده باشتش !‌؟‌))
شرلوک دست هایش را به هم چسباند و چشمانش را بست 
جان نگاهی به دفترچه ها انداخت ، دختر قلم خوبی داشت . جان اندیشید او هم می توانست وبلاگ نویس خوبی شود . شرلوک اما در ذهنش دختر را میدید : چه چیزیو می خوای بهم بفهمونی ؟ 
ناگهان چشمانش را باز کرد (( جان دفترچه ها ! بدش به من !‌)) و بدون این که منتظر باشد دفترچه را از دست جان قاپید دو دفترچه ی اول کاملا پر بودند اما دفترچه ی سوم با جلد طوسی تمام نشده بود شرلوک صفحه ها را نگاه کرد . جان پرسید :‌((‌دنبال چی می گردی !‌؟‌))
((یک نگاه به قفسه های کتاباش بکن اون تقریبا تمام کتاب ها راجع به فیزیک نوین رو داره ، داستان زیاد خونده و می نوشته ، نوشته ها ... ))
دفرچه ی طوسی را باسرعت سرسام آوری ورق زد و یک جدول که دفعه ی اول میان ورق زدن هایش دیده بود را به جان نشان داد (( اینو ببین ))
جان نگاهی به دفترچه انداخت (( حرف اختصاری !؟‌))
سمت چپ حروف اختصاری بود M16  ، AK-74 ، IOF32
جان پرسید (( اینا چیه ؟‌))
رو به روی حروف اختصاری که سه چهار صفحه ای ادامه داشت چیز هایی نوشته شده بود جان همراه شرلوک شروع به خواندن کرد :‌ سبک تر از مدل قبلی ، یکم انحراف به چپ ، لگد میزنه 
جان گفت :‌((‌خدای من اینا ... ))
شرلوک به وجد آمده بود :‌((‌شماره ی اسلحست !‌)) 
جان دهانش باز مانده بود :‌(( اون فقط یک دختر ۲۰ سالست !‌))
شرلوک از کلنجار رفتن با این دختر لذت می برد :‌((‌ یک دختر ۲۰ ساله که طرز کار ۸۰ درصد اسلحه های آلمانی ، روسی ، آمریکایی و انگلیسی رو بلده !‌))
جان دستی به موهایش کشید ((‌برای چی ؟‌چرا باید همیچن چیزاییو بلد باشه ؟‌))
شرلوک دفترچه را ورق زد :‌(( چون توی خطر بوده ، بهش یاد دادن چطور تیراندازی کنه ! ))
و ادامه داد (( خوب ما این جا یک دختر داریم ، نه یک دختر معمولی . دختری که احتمالا کنار تیراندازی هاش دفاع شخصی بلده . فکر کن جان ! شب بوده ، دختر داره مینویسه و بعد ... )) 
صدای قدم های خدمتکار در راهرو پیچید 
(( کف سالن هیچ فرشی نیست پس قدم ها صدا می ده حتی اگر بخوای خیلی آهسته باشی اون موقع شب خدمتکار ها خواب بودن . دختر چیزی می دونسته ، چیزی که نباید بدونه ، حرف های مایکرافت توی خونه رو یادته ؟‌ اون چیز خطرناکی رو می دونه یک دختر با مهارت تیراندازی ، دفاع شخصی و اگر قفسه ی کتابخونشو نکاه کنی پر از کتاب های فیزیک کوانتوم ، یک جورایی باهوش ... اون میدونه که چیزی که فهمیده خطرناکه پس وقتی صدای پا رو میشنوه میدونه فرد غریبست و میدونه خطرناکه ، اون چیکار می کنه ؟‌))
جان شرلوک را نگاه کرد که پشت میز نشسته بود و سعی داشت دختر را تجسم کند (( فریاد بزنه و کمک بخواد ؟‌))
شرلوک چشمانش را باز کرد :‌ (( نه اون اینکارو نمیکنه ، خواهر و برادرش و مادرش طبقه ی پایین اگر فریاد بزنه اونا زودتر از نگهبان هایی که توی باغن میرسن نتیجه چی میشه ؟‌))
(( کشته میشن !‌))
شرلوک از طرز فکر دختر به وجد آمده بود (( پس این دختر چیکار می کنه این دختر باهوش چیکار می کنه جان ؟‌))
از جایش بلند شد و نگاهی به میز انداخت (( تمام عمرش برای این چیز ها تعلیم دیده پس میدونه باید چیکار کنه دفاع شخصی بلده و میدونه کسی که داره میاد توی اتاق احتمالا اسلحه داره اما با هیچ جای اتاق آشنا نیست پس باید از امتیازش استفاده کنه ، چند ثانیه وقت داره توی چند ثانیه باید یک وسیله ی دفاعی برداره . توی اتاقش چی می تونه باشه ؟‌ ))
شرلوک خم شد و داخل میز را بررسی کرد و پیروزمندانه یک چوب کریکت را بیرون کشید جان گفت (( پس اولین چیزی که دم دستش می اد یک چوب کریکته !‌ ))
(( هنوز یک احتمال میمونه !‌دختر باید این احتمالو بده که اگه مغلوب شه چی ؟‌ چیزی که میدونه همراه باهاش کشته میشه ... نه اون میدونه متجاوز نمیخواد بکشتش ! اونا اطلاعاتو می خوان ، اطلاعاتو کجا نگه میداریم جان ؟‌))
جان گفت (( توی لبتاب یا گوشی !‌))
(( ولی ما با یک دختر معمولی سر و کار نداریم ، اون میدونه برای چی اومدن دنبالش و احتمال هم میده که نتونه حریف متجاوز بشه و فریاد هم نمیزنه تا مادر و خوار و برادرش رو وارد ماجرا نکنه ،‌اما باید یک اثری بزاره یک اثر که بشه یا به خودش دسترسی پیدا کرد یا اطلاعاتی که داره . و در آخرین لحظات تنها جیزی که دم دست دختر بوده ... ))
جان به دفترچه ی روی میز نگاه کرد و شرلوک این بار دفترچه را آرام باز کرد ، حالا که حدسش تا این جا پیش رفته بود امیدوار بود دختر دقیقا همان قدر که او فکر می کرد باهوش باشد دفترچه را ورق زد جان گفت (( هیچ چیز نیست فقط خاطرات معمولی ))
شرلوک جلو دفترچه را نگاه کرد و با خوشحالی تقریبا فریادی از پیروزی از گلویش خارج شد (( این جا رو بببین جان ! ))
گوشه ی مقوایی دفترچه کمی جدا شد شرلوک قسمت جدا شده را کند و با خطی که انگار از روی عجله باشد نوشته شده بود slayer1980

ادامه دارد...