محمد ۲۲۱ دوشنبه 15 خرداد 1396 14:24 نظرات ()
اینم قسمت جدید:)
لذت ببرید.
نظراتتون باعث دلگرمی ماست:)
نفس جان در سینه حبس شد :‌ (( من ؟ بله !‌))
مرد با لهجه ی فرانسوی که غلیظی گفت :‌ (( من درخواست حوله و آب جو کرده بودم ! الان ۱۰ دقیقه گذشته ! ))
جان با دست پاچگی گفت (( می گم براتون بیارن !‌))
(( اون قبلیه هم همینو گفت ! ببینم اسمت چیه ؟ باید برم پذیرش ازتون شکایت کنم ؟‌))
جان مرد را نادیده گرفت و در حالی که او پشت سرش داد و بیداد می کرد که اسمت را به هتل می دهم و ازت شکایت می کنم به سمت پله ها رفت نمیخواست ریسک کند اگر مسول آسانسور کارکنان را میشناخت چه ؟‌
جان به هر جان کندنی بود خودش را به طبقه ی ۱۲ ام رساند !‌ حالا باید از میان ۵۵ اتاقی که در این طبقه وجود داشتند اتاق هاپرز را پیدا می کرد ، جان آرزو کرد کاش شرلوک آنجا بود ، یک چرخ روان که حاوی حوله و شامپو بود توجهش را جلب کرد ، در اتاق ۱۲۵۴ باز بود و سه نفر از خدمتکار ها مشغول نظافت بودند جان داخل اتاق رفت دو زن مشغول تمیز کردن رو تختی بودند و یک مرد هم مینی بار اتاق را چک می کرد 
((‌ باورت میشه ؟‌به من گفت چاق شدی و باید وزن کم کنی ! مهمون های هتل از خدمتکار چاق خوششون نمی آد !‌))
مرد گفت (( خوب راست می گفته !‌))
زن دیگر میخواست پاسخی بدهد که توجهشان به جان جلب شد ، جان لبخند دوستانه ای زد :‌(( سلام من جدیدم !‌گفتن بیام پیش شما !‌))
زن عصبانی شد ((‌ بفرما ! یکی دیگه رو می خوان جای من بیارن من فقط ۵ پوند بعد عید پاک اضافه کردم !‌))
جان از فرصت استفاده کرد (( نه من خدمتکار شخصی اتاق آقای هاپرز هستم فقط ایشون به خاطر این که او سی دارن اسرار کردن حتما ملافه ها روزی سه بار عوض بشه !‌ به همین خاطر اگر میشه چند تا ملافه ی جدید به من بدید !‌))
خدمتکار ها به هم نگاه کردند :‌(( هاپرز ؟ او سی دی ؟ سری قبلی برنارد می گفت اتاقش انقدر بو می داده که نمیتونسته بره تو !‌))
جان لبخندی زد و خوشحال از این که حداقل در یک زمینه می تواند از اطلاعات پزشکی اش استفاده کند گفت ((‌نه او سی دی فقط میتونه حساسیت روی یک موضوع خاص باشه نه لزوما حساسیت روی تمیزی همه چیز و ... ))
با دیدن چهره ی سه نفر دیگر حرفش را متوقف کرد :‌(( خوب ! پس من دو تا ملافه بر میدارم !‌))
و به سمت چرخ رفت. زن گفت (( هاپرز بهت چقدر انعام می ده ؟‌))
جان که انگار دقیقا موقعیت را یافته بود گفت ((‌ انعام خوبی میده . مخصوصا وقتی ملافه هاشو عوض می کنم ! یک جورایی حساسه دیگه .. )) و برای این که حرفش طبیعی تر جلوه کند دستانش را با حالت مسخره ای در هوا تکان داد ، گوشی جان به صدا در آمد ، شرلوک بود ! 
جان لبخندی زد و گفت (( باید جواب دوست دخترمو بدم !‌ جواب آزمایش بارداریش اومده ... ))
دو زن سر تکان دادند و جان عمدا ملافه هایی را که برداشته بود روی چرخ گذاشت و از اتاق بیرون رفت و گوشی را قطع کرد . بلافاصله پشت ستون سنگی کنار آسانسور رفت و منتظر ماند ، صدای شرلوک در سرش می پیچید :‌ خطای انسانی ! لحظاتی بعد اما خدمتکار زنی که چاق تر از بقیه بود با ملافه ها بیرون زد و به سمت ابتدای سالن رفت جان می توانست اتاقی را که زن به سمتش رفته ببیند : ۱۲۳۲
زن در زد :‌((‌برای تعویض ملافه هاتون اومدم !‌))
چیزی به جان خورد جان تقریبا از جا پرید !‌
((‌شرلوک !‌))
شرلوک کارت را در هوا نشان داد و گفت (( اتاقو پیدا کردی ؟‌))
صدای فریاد از داخل اتاق بلند شد : چیزی به زبان آلمانی !‌ به همراه داد و بیداد !‌ بعد در باز شد و مردی لاغر اندام و جوان در آستانه ی در ایستاد ، شرلوک هم مثل جان سرک کشید . مرد گفت ((‌ اتاق اقای هاپرز نیازی به نظافت نداره خانوم !‌ ))
زن گفت ((‌اما به من گفتن میخواستید ملافه هاتون عوض بشه اقا !‌))
صدای آلمانی بار دیگر داد و فریاد کرد . شرلوک ابرو بالا انداخت (( پسرشه ! اونی هم که داره داد می زنه خودشه !‌))
پسر پشت بند پدرش سر زن فریاد زد :‌ (( گفتیم به تعویض ملافه احتیاجی نیست گنده !‌))
و در را بست ! زن لحظاتی در شوک ایستاد . شرلوک میخواست به سمت اتاق برود که جان جلویش را گرفت تا بازگشت زن به اتاق قبلی صبر کردند  . شرلوک می خواست باز به سمت اتاق برود که در باز شد و دو مرد از اتاق بیرون امدند یکی از آن دو همان پسر جوان و دیگری کمی مسن تر با قد کوتاه و چشمان قهوه ای بود ، یک پایش لنگ می زد و عینک ته استکانی به چشم داشت . شرلوک با نگاه جستجو گرانه اش به هاپرزها نگاه می کرد وقتی هردوی آن ها داخل اسانسور رفتند . شرلوک کار را به سمت جان پرتاب کرد و در حالی که به سمت پله های اضظراری می دوید گفت (( توی اتاقو بگرد ببین چه چیز مفیدی پیدا میکنی !‌))
جان داد زد : (( تو کجا میری ! ))
صدای شرلوک از راهروی پله هایی که هیچکس داخلشان نبود به گوش رسید :‌((‌دنبالشون می رم !‌))
جان گفت (( به آسانسور نمیرسی ))
اما دیگر پاسخ شرلوک را نشنید و در عوض به سمت اتاق رفت 
شرلوک هولمز میدانست به آسانسور نمی رسد اما می دانست آن دو مدتی در لابی هتل معطل می شوند چراکه قبل از آن که او به طبقه ی ۱۲ ام برود گزارش گم شدن ساعت اقای هاپرز در هتل را به لابی داده بود ! همان طور که پیش بینی کرده بود درست زمانی به لابی هتل رسید که مسول پذیرش متوجه شد که گزارش از جانب هاپرز نبوده ولی آن ها را اندازه ی کافی معطل کرده بود . به اندازه ای که شرلوک خودش را از پله ها برساند ! ماشین مشکی رنگی درست جلوی هتل ایستاده بود ،‌شرلوک کمی یقه ی کتش را بالا داد و به سمت مخالف رفت تا جلب توجه نکد اما دقیقا دو ماشین آور تر سوار تاکسی شد و گفت که آن ماشین سیاه را تعقیب کند اما خیلی نزدی نشود . همان لحظه جان تماس گرفت ((‌چی شد جان ، چیزی پیدا کردی ؟‌))
جان تقریبا فریاد می زد :‌((‌  ایزلینگتون !‌ بردنش اونجا ! ((
شرلوک فریاد زد (( برو به راست ! ))
ماشین به اولین فرعی پیچید ! جان ناخودآگاه برای جان توضیح داد ((‌با ماشین هتل میرن اونجا ، راننده ی تاکسی می تونی اونا برای لندن نیستن پس احتمالا برای بیشتر شدن پول تاکسی متر می چرخونتشون ، من مسیر نزدیک تری بلدم ! ))
جان پرسید (( مگه بهشون رسیدی ! ))
و تا شرلوک میخواست توضیح دهد سریع گفت (( ولش کن مهم نیست ، جایی که بردنش کارگاه چوب بریه ، آدرسشو پسرش براش روی کاغذ نوشته احتمالا تلفنی بوده ولی یادشون رفته آدرسو ببرن ولی نمیدونم چرا .. ))
شرلوک میان حرف های جان گفت (( چون یکیشون قبلا یک بار اونجا رفته ! احتمالا پسره چون به انگلیسی مسلط تر بود ! ))
و ادامه داد (( دنبال هر چیزی بگرد که بتونه اطلاعات بیشتری از هاپرز در اخیارمون بزاره !‌))
جان پرسید (( مگه هدفمون پیدا کردن دختره نیست ؟‌))
شرلوک گفت ((‌ اگر ما نفهمیم کیه اون خودش باز می گرده دنبال هویتش ! و نتیجش هم که داری میبینی ! هر چی میتونی بگرد همه جیزو می خوام چه زمین هایی به اسمشه چه متحدهایی داشته چه اتفاق هایی براش افتاده ! همه چیز همه چیز ! ))
و گوشی را قطع کرد (( مگه کری ؟‌ منطقه ی ایزلینگتون !‌ ))
راننده ی تاکسی میخواست بگوید که چیزی نشنیده اما شرلوک آنقدر هول و مضطرب بود که اصلا متوجه نشد . وقتی ماشین یک کوچه مانده به تنها چوب بریه آن جا ایستاد شرلوک از ماشین بیرون پرید و پولی بسیار بیشتر به راننده داد چون احتمالا اصلا حواسش نبود پولش را بشمارد !‌
هیچکس آن حوالی نبود . شرلوک به داخل کارگاه خزید خوشبختانه انتخاب کارگاه چوب بری اصلا زیرکانه نبود بلافاصله از رد ایجاد شده روی براده های چوب که روی زمین ریخته بود شرلوک فهمید تنها دو نفر انجا هستند ! تا رسیدن هاپرز ها زمان کمی بود شرلوک در ذهنش دید : دو نفر یک چیزی را دنبال خود میکشیدند ! دو مرد ! دو مرد با سایز کفش های تقریبا بزرگ شخصی را مثل گونی دنبال خود میکشیدند ، احتمالا دختر زمان ورود به این جا بیهوش بوده ! شرلوک سریع نتیجه گرفت‌:‌دوبار از کلرو فرم استفاده کردند 
شرلو با احتیاط از سراشیبی بالا رفت ! نگهبانی آن جا نبود اطلاعات به مفهوم واقعی کلمه محرمانه بوده ضمن این که هیچکس شک نمی کرده دختر آن جا باشد ! خود شرلوک هم غافلگیر شده بود ! دختر را باید در یک محیط سر بسته نگه میداشتند گرچه آن چوب بری متروکه از این جهت برتری داشت که تا احتمالا اگر کسی از فریاد هم می میمرد کسی به دادش نمی رسید ! محله ای که دقیقا مخصوصا همین نوع جرم و جنایت ها بود و هیچکس به صدای فریاد واکنش نشان نمی داد ضمن این که تا شعاع چند متری نیز چیزی وجود نداشت ! اگر دختر می توانست فرار کند به راحتی پیدا میشد ! شرلوک آماده ی مقابله با کسی را نداشت ! همکارش جان واتسون با اسلحه داخل هتل بود و او نیز هیچ سلحی همراهش نداشت ! شرلوک باید فکر می کرد و از نوع درگیری احتمالا با گروگان گیر ها جلوگیری می کرد 
به آرامی و بی سر و صدا تا طبقه ی سوم رفت 
(( Gib ihr etwas Wasser ))
آلمانی ! یک جایی در قصر ذهنی اش !!! شرلوک توانست ترجمه کند (( بهش یکم آب بده )) 
شرلوک صدای بی رمق دختری را شنید :‌((‌ ich blute ))