محمد ۲۲۱ پنجشنبه 18 خرداد 1396 17:27 نظرات ()
سلام.
این شما و این قسمت هشتم.
امیدوارم لذت ببرید:)
شرلوک صدای بی رمق دختری را شنید :‌((‌ ich blute ))
شرلوک سرک کشید ! دو مرد اسلحه به دست کنار پاتیل آتشی ایستاده بودند و دختر در حالی که سرش پایین بود دست هایش را با زنجیر به به میله ای بالای سرش بسته بودند . سرش خون ریزی داشت اما شرلوک از آن فاصله میتوانست تشخیص دهد خون ریزی شدید نیست چرا که خون خشک شده و متوقف شده بود . مرد جلو آمد چانه ی دختر را گرفت و با یک پارچ فلزی آب در دهانش ریخت دختر کمی از اب را بیرون تف کرد اما توانست بقیه اش را بخورد ! شانون حالا شبیه عکسی نبود که شرلوک در گوشی اش داشت 
موهای طلایی اش کدر و کثیف شده بود . خونی که از سرش رفته بود موهایش را کثیف کرده بود چشمانش نیمه بسته بود و آثار کبودی روی گونه اش به چشم می خورد  در آن سرما فقط یک تیشرت به تن داشت با این که دو مرد دیگر کاپشن پوشیده وکنار آتش نشسته بودند .
تلفن مرد زنگ زد ، شرلوک حدس می زد آقای هاپرز باشد چرا که مرد وقتی تلفن قطع شد از جایش برخواست صندلی قدیمی که روی آن نشسته بود چرخاند و مقابل دختر قرار داد ! موقعیت شرلوک خوب نبود اگر کسی سر میرسید دقیقا باید از همان مسیر می آمد . راهی به بالا هم وجود نداشت آن جا آخرین طبقه بود !‌ شرلوک وقت داشت که برود و با نیرو های مایکرافت برگردد اما اگر در موقع رفتنش یک تیر در سر دخر خالی می کردند !؟ نمیتوانست ریسک کند از پس دو مرد هم بر نمیامد اما اگر می خواست صبر کند قطعا اوضاع از کنترل خارج میشد باید تا قبل از آمدن هاپرز کاری می کرد 
صدای دختر را شنید که حالا به انگلیسی می گفت ((‌شما سگ های خاءن اگر بدونید با کی دارید بازی می کنید !‌))
مرد اولی جلو آمد و شرلوک دید که با پشت دستش محکم سیلی به صورت دختر زد . صورت دختر برگشت و روی زمین تف کرد ، خون آبه ای که از دهانش راه افتاده بود نشان دهنده ی شدت ضربه بود ! شرلوک اخم کرد چه کسی یک دختر ۲۰ ساله را این طور می زد ؟  دختر کمی گیج شد و مرد به آلمانی گفت : 
(( Dies ist das letzte Mal, wenn Sie Englisch sprechen ))
گویا انگلیسی صحبت کردن او به مزاقشان خوش نیامده بود . شرلوک باید مداخله می کرد ، او آلمانی بلد بود ! اما دو نفری که مقابلش بودند صرفا آدم کش نبودند ! اگر میخواست کلکی سوار کند می فهمیدند . 
سعی می کرد آرام قدم بردارد از پله های شیبدار پایین رفت در ذهنش نقشه می کشید ، نگاهی به اشیایی که در کارگاه درست شده بود انداخت : قاب های چوبی ، جا قلمی ، لوازم تزینی کوچک و بزرگ . یکی از آن ها را برداشت و سمت پله های طبقه ی پایین رفت و مجسمه ی فیل کوچکی که دستش بود را به پایین پرتاب کرد ، سپس به سرعت پشت الوار هایی رفت که گوشه ی دیگر همان طبقه بود و پشت آن ها پنهان شد زمزمه های دو مرد را شنید که راجع به این بود که ایا رییسشان آمده یا نه اما وقتی دیدند کسی وارد نشد متوجه شدند چیزی اشتباه است . شرلوک با شنیدن صدای پای هر دو نفرشان به سمت پایین نیشخند زد ،‌احتمالا لحظاتی را دنبال فردی می گشتند که صدا را ایجاد کرده بود  وقتی دید هر دو نفرشان از پله ها پایین رفتند به آرامی به سمت طبقه ی بالا رفت . صدای داد وفریاد آن ها را از طبقه ی پایین میشنید . 
شرلوک چاقوی جیبی اش را که برای کارهای تحقیقاتی اش بود در آورد و به سمت دختر رفت که سرش پایین بود و آرام گوشه ای کز کرده بود تا خواست زمزمه کند که ساکت باشد تا او قفل را باز کند لگد محکمی به ساق پایش زد . شرلوک عقب رفت و جلوی صدایش  را گرفت و زمزمه کرد :‌ (( آروم !‌من از اونا نیستم !‌))
دختر سرش را بالا آورد ، زیر چشمان و گونه اش کبود بود و حالا از فاصله ی نزدیک تر میشد دیدی که گوشه ی لبش هم کمی پاره شده گره ی ابرو هایش لحظه ای با امیدواری باز شد و زمزمه کرد :‌(( تو کی هستی ؟‌))
شرلوک به سمت قفل زنجیر رفت و چاقو را داخل آن انداخت و قبل از این که چیزی بگوید دختر گفت ((‌مایکرافت فرستادتت !‌؟‌))
شرلوک سرش را تکان داد و زیر لب گفت (( هیس‌!‌))
می خواست اگر دو مرد از پله ها بالا آمدند صدایشان را بشنود جای زنجیر دور مچش را زخم کرده بود که نشان می داد زیادی تقلا کرده تا زنجیر ها را باز کند ، شرلوک با قفل بازی می کرد ، قفل ساده ای بود سه دقیقه هم وقتش را نمی گرفت چاقو را با دقت چرخاند و هر لحظه منتظر کلیک قفل بود 
(( هی ! ))
شرلوک اخم کرد (( هیسسسس ))
(( دارن میان !‌))
شرلوک انقدر روی صدای قفل تمرکز کرده بود که متوجه صدای قدم های آن ها نشده بود برای لحظه ای برگشت و توانست سر بی موی یکی از مرد ها (‌همانی که کنار آتش نشسته بود ) را تشخیص دهد ، برای هر نوع پنهان شدنی دیر بود . شرلوک دستش را به سمت صندلی برد و همزمان مرد هم او را دید : (( halt  ))
شرلوک سرش را دزدید و صندلی را به سمت مرد پرتاب کرد . همان طور که انتظار داشت صندلی تعادل مرد که روی پله ها بود بر هم زد اما مرد پشت سری مانع افتادن او شد و تفنگ را به سمت شرلوک گرفت اما قبل از این که بتواند شلیک کند چاقو ی دستی شرلوک به سمت مرد پرواز کرد و پشت دستش فرو رفت ، مرد از درد فریاد زد و تفنگ از دستش افتاد . دختر زنجیر را دور دستش پیچید و محکم کشید ، شرلوک می خواست بگوید حرکتش احمقانه است چراکه زنجیر ها با کشیدن او پاره نمی شدند . اما ناگهان متوجه شد که دختر نمیخواست زنجیر ها را پاره کند فقط میخواست زنجیر ها که دور هم تابیده شده بود را بکشد ، این طور می توانست حرکت بیشتری داشته باشد . 
نکته ی مثبت این بود که یکی از اسلحه ها از پله به پایین افتاده بود و نکته ی منفی این که آن دو دیگر هیچ وسیله ی دفاعی نداشتند . دو مرد هنوز نتوانسته بودند خودشان را به بالای پله ها برساندد ،‌ مرد اول تفنگش را به سمت شرلوک گرفت اما شانون با حرکت سریعی لگد محکمی به کپه ی آتش زد که در شرف خاموش شدن بود ، کنده ی نیم سوخته به مرد برخورد نکرد و قبل از این که به او برسد مرد جاخالی داد نیش خندی که روی لب های دختر بود محو نشد ،‌ جرقه های آتش به کاپشن پلاستیکی مرد گرفت . شانون فریاد زد 
(( پنجره ! برو !‌))
شرلوک تعلل کرد چطور می خواست از سه طبقه بپرد ضمن این که با آن آشوبی که راه افتاده بود حتما سریع تر کار دختر را تمام می کردند دختر فریاد زد ((‌ بهشون بگو من اینجام !‌))
شرلوک به سمت پنجره رفت ، حالا متوجه شده بود دختر نمی خواسته او خودش را از سه طبقه پایین بیندازد ! پله های فلزی دو فاصله ی نیم متری پنجره بود ، شرلوک لبه ی پنجره ایستاد . حالا مرد اول کاپشنش را در اورده و از خودش دور کرده بود و مرد دوم هم چاقو را از دستش بیرون کشیده بود . شرلوک هولمز باید می پرید ، شرلوک پرید و نرده ی فلزی را گرفت از داخل می توانست صدای درگیری را بشنود دختر با مرد ها درگیر شده بود و آن ها اجازه ی کشتنش را نداشتند . شانون فقط چند ثانیه می توانست برای شرلوک وقت بخرد و بعد شرلوک صدای فریاد دختر را شنید و بعد سکوت ! 
چشمان شرلوک برای یک لحظه لبرز از خشم شد اما صدای شلیک تمرکزش را بر هم زد ، سرش را گرفت گلوله ها به نرده ی فلزی برخورد کرده و کمانه می کردند ، شرلوک به اندازه ی کافی دور شده بود که نتوانند به راحتی به او شلیک کنند . از سمتی که رو به پنجرخ نبود ساختمان را دور زد ، میخواست به جلوی ساختمان برود از سمت دیوار شرقی به سمت جلوی کارگاه دوید و پشت سرش را نگاه کرد تا مطمان شود دنبالش نمی آیند . به نظر نمی آمد تعقیبش کنند سرش را برگرداند و ناگهان ایستاد 
ماشین سیاه رنگ درست جلوی کارگاه ایستاده بود اما چیزی که شرلوک را وادار به ایستادن کرد سه اسلحه ای بود که دقیقا به سمت سرش نشانه رفته بود دستانش را بالا برد و لبخند زد 
(( Wir können darüber reden ))
لحظاتی بعد شرلوک در طبقه ی سوم بود این بار دستانش را مثل شانون به میله زنجیر کرده بودند و آقای هاپرز به آلمانی مشغول سرزنش افرادش بود پسرش کت و شلوار و پاپیون سرمه ای رنگی به تن داشت ، نگاهی به شانون انداخت . مردی که شرلوک چاقو را به سمتش پرتاب کرده بود با دست سالمش مشت محکمی حوالی صورت او کرد سرش برگشت و احساس کرد استخوان گونه اش صدا می دهد . مرد پشت سر هم هوار می زد که او کیست و آن جا چه می کند اما قبل از این که مهلت بدهد شرلوک چیزی بگوید با مشت به شکم و صورتش می زد . هاپرز چیزی گفت و مرد عقب رفت . پسر هاپرز کنار شانون که به نظر حال و روز خوبی نداشت زانو زد و با لهجه ای آلمانی گفت 
((‌ چرا حرف نمیزنی که بیشتر از این نزننتت ؟‌ حیف این چهره نیست ؟‌))
شرلوک مکالمات هاپرز بزرگ با بقیه را میشنید که امیدوار کننده نبود . همان طور که جان گفته بود آن ها انتظار یک پسر را داشتند اما طولی نمی کشید که حوصله شان سر میرفت و شکنجه های بدتری را شروع می کردند . شرلوک متوجه شد لنگ زدن هاپرز به خاطر یک مشکل مادر زادیست و همین طور سه مردی که همراهش بودند محافظین شخصی اش به حساب می آمدند و پسر ، شرلوک از آن پسر خوشش نمی آمد کمتر از یک دقیقه طول کشید تا بفهمد پسر به چه چیزی فکر می کند تا این که عاقبت هاپرز جوان گفت که اگر اجازه بدهند او می تواند شانون را وادار به حرف زدن کند که شرلوک می دانست او فکر های دیگری دارد ! او می دانست عاقبت یا شانون را تا حد مرگ شکنجه می کنند یا به راحتی از دستش خلاص می شوند فقط قبل از آن می خواست زهر خودش را بریزد . 
هاپرز بزرگ گفت که اگر به حرف نیامد با روش های خودشان به حرفش بیاوردند و اگر باز هم به حرف نیامد خلاصش کنند همان که شرلوک پیش بینی کرده بود احتماالا او مرد دل رحمی بود چرا که سریع از آن جا رفت و حتی به شانون نگاه هم نکرد برخلاف پسرش که نیش خندی زده بود و روی زانوهایش مقابل شانون نشسته بود و مراقب بود شلوار چند صد دلاری اش خراب نشود . وقتی پدرش رفت بقیه را پایین فرستاد . حالا فقط خودش و دو مردی بودند که شرلوک با آن ها درگیر شده بود که آن دو هم طبقه ی اول سیگار میکشیدند و مشروب می خوردند و گویا دقیقا می دانستند هاپرز جوان چه می خواهد 
پسر زنجیر دور دست ها ی شانون را بی آن که باز کند از لای میله هایی که دو آن پیچیده شده بود رد کرد و کاملا بالای سرش برد . شانون از درد ناله کرد مجبور شد به سختی بیاستد . شرلوک این بار با چشمانی خشمگین به پسر نگاه می کرد ، گرفتن و شکنجه کردنش بس نبود ؟ شرلوک میخواست چیزی بگوید که صدای زمزمه وار شانون را شنید :‌((‌ هانس ؟‌))
پسر جواب داد (( من اینجام !‌))
شرلوک سر در نمی آورد لحن صدای شانون ملایم بود شانون چشمانش را باز کرد و لبخند زد . هانس گفت (( اونا می خوان بکشنت ! ))
شرلوک تعجب کرد حالا اوضاع شانون خیلی بد به نظر نمیرسید ((‌ میدونم ! شنیدم !‌))
(( نمیخوای به من بگی چی می دونی ؟‌))
شرلوک تازه متوجه شد ، کسی که شانون با او راجع به اطلاعات صحبت کرده بود هانس بود نه آقای هاپرز 
((‌من چیزی که میدونمو بهت گفتم هانس ))
هانس دستی به گونه ی کبود دختر کشید (( اوه عزیزم ! چرا انقدر خودتو اذیت می کنی ))
شانون لبخند محوی بر لب اورد و آرام پسر را بوسید . شرلوک تقریبا شوکه شده بود ! یک چیزی غلط بود ! هر چقدر نگاه می کرد ارتباطی که بین آن دو بود را درک نمی کرد . هیچ چیز ، هیچ اثری نبود ! هر چیزی اثری داشت پس چطور شرلوک هیچ چیز ندیده بود ؟ هانس جوان شروع به بوسیدن گردن شانون کرد و شرلوک برای لحظه ی کوتاه تغیر قیافه ی شانون را دید .
(( چیه ؟ حسودیت میشه ؟‌))
هانس نیم نگاهی به شرلوک انداخت که به آن دو زل زده بود ! شرلوک می خواست سرش را برگرداند اما حالت چشمان شانون در ثانیه ی اخر نشان می داد گمان شرلوک درست بوده