به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
جواز بهشت 3
نظرات
سلام به دوستای عزیز بیکر.خوب این شما و این اولین کارم بعد از مدت ها.اگر کم و کاستی داره به خوبی خودتون ببخشید.سعی میکنم مطلب هام حوصله سر بر نباشه.به گمانم هفته ای یه قسمت بذارم اگر زودتر یا دیرتر نشه.این قسمت سوم یکی از داستانامه که نیمه تموم موند.لینک دو قسمت قبلی رو در پایین میذارم تا دسترسیتون راحت باشه.و با تشکر از دوست عزیزم AM که این عکس رو از پست اون قرض گرفتم.عنوان پست 33 عکس بود و محشر بود.بهش سر بزنین.پیشاپیش هم بابت هرگونه غلط املایی پوزش میطلبم.




جواز بهشت 3









ادامه مطلب
یکشنبه 15 شهریور 1394ساعت : 21:54| نویسنده : dark moon
 
The game is on for a writer
نظرات


THE GAME IS ON FOR A WRITER

دوشنبه 9 شهریور 1394ساعت : 22:12| نویسنده : dark moon
 
جواز بهشت 2
نظرات

اینم قسمت دوم...تازه میخوام بلاهایی سرش بیارم که خدا میدونه....امیدوارم از این هم خوشتون بیاد...اول با دیدن تعداد کامنت ها ناامید شدم ولی وقتی باز دید از پست رو دیدم یه خورده امیدوارم شدم تعداد پسندیده شدن  رو دیدم داشتم بال درمیوردم...خلاصه که خیلی خوشحال شدم...اینم ادامه داستان لذت ببرین...راستی این عکس رو خودم کشیدم میدونم خوب نشده ولی بدون وسایل عکس دیگه ای گیزر نیوردم ....شیلتر فکنم داغونه...ببخشید دیگه

ادامه مطلب
مرتبط با: مناسبت ها ,
چهارشنبه 20 شهریور 1392ساعت : 14:03| نویسنده : dark moon
 
جواز بهشت
نظرات
باید بگم با عرض پوزش بنده یک حرکتی زدم....متاسفانه قسمت قبل انگیزه ی خوبی برای داستان نبود ولی من نوشتمش...باید از همگی عذر بخوام که با یک قسمت وقتتون رو تلف کردم...این سری یه چیز دیگس....کلا داستان قبلی رو گذاشتم کنار.....به هرحال به نظرم این یکی بهتر بود....امیدوارم شما هم با من هم عقیده باشید

ادامه مطلب
مرتبط با: مناسبت ها ,
پنجشنبه 14 شهریور 1392ساعت : 09:11| نویسنده : dark moon
 
گم نام
نظرات
خب با عرض پوزش از غیبتم....میدونیم که چه قدر همه ی کار هامون دوبل شده ولی من هنوز هستم(خیلی جوگیرانه شد)...دلم براتون تنگ شده بود...خب...میدونم داستانام زیاد تعریفی ندارن ولی دیگه ده تا کامنت خیلی کمه ها ولی خب...ما راضی هستیم به رضای شما....خب دیگه حرف بسیه...برین برای سری جدید داستان


ادامه مطلب
مرتبط با: مناسبت ها ,
دوشنبه 4 شهریور 1392ساعت : 19:04| نویسنده : dark moon
 
تصادف ناگهانی10
نظرات
بله...اینم از قسمت آخر...اینقدر داستان رو کشش دادم که خودمم کم کم داشتم گیج میشدم...دلم برای این وبلاگ تنگ شده بود...ببخشید که دیر دیر میام
اگر بارن گران بودیم و رفتیم....همین طوری شعر گفتم...دیگه بسعه برین سراغ داستان


ادامه مطلب
مرتبط با: مناسبت ها ,
شنبه 26 مرداد 1392ساعت : 08:26| نویسنده : dark moon
 
تصادف ناگهانی 9
نظرات
اینم از ادامه ی داستان...امیدوارم با چک و لقد رو به رو نشمزودی میریم ادامه ی داستان رو بخونین...بیشتر مشتاق داستانم




الان میفهمین برای چی این عکس رو گذاشتم

شرلوک دیگه نمیخواست این بازی رو ادامه بده...این اصلا منصفانه نیست.....چشمان گرد و نسبتا خیس شرلوک دیگه اون درماندگی رو نشون نمیداد...بلکه حالا مصمم و خشمگین بود...شرلوک جسد خواهرش رو روی زمین گذاشت و از جا بلند شد...اسلحه را از دستان جان که خشکش زده بود گرفت و بیرون دوید....تنها چیزی که میخواست این بود که به جک برسه...با تمام سرعت میدوید....پله ها با صدای بلندی دویدنش رو نمایان میکردن...شرلوک از در عمارت متروکه و بزرگ بیرون پرید...
-نمیذارم زنده بمونی جکککککککککککک
شرلوک با عصبانیت به اطراف نگاه میکرد و در پی جک میگشت....سمت چپ عمارت یه دریاچه ی بزرگ یخ زده بود و پشتش جنگلی که برای پنهان شدن عالی بود و در مرکز این تصویر شرلوک مردی را دید که خواهرش رو کشته بود....شرلوک اسلحه را در دستانش سفت گرفت...نشانه و....صدای گلوله در فضا پیجید....جک روی زمین افتاد...شرلوک به سمتش دوید...میخواست خاموش شدن چشماش رو از نزدیک ببینه...هوا سرد بود و بخار نفس های تند شرلوک در فضا میپیچید...وقتی بالای سر مرد رسید اون رو برگردوند...چشمان قرمز مرد در چشمانش دوخته شد....خون از قلبش جاری بود
-آشغال...
لبخند جک نشان میداد از این لقب لذت میبرد...در حالی که به سختی نفس میکشید یقه ی کت شرلوک رو گرفت....
-اگه قراره من بمیرم تو هم با من ممیری....
جک پایش را محکم روی یخ دریاچه کوبید و یخ شکست و هر دو در آب پرت شدند...جک شرلوک را به سمت دیگری هل میداد تا نتونه از سوراخ بیرون بره....شرلوک تقلا میکرد ولی نمیتوانست جلوی زور جک ایستادگی کنه....جک شرلوک را با آخرین توان به سمت دیگر هل داد و خودش عقب ...چاقویی را که در جیبش پنهان کرده بود بیرون کشید... و به سمت شرلوک حمله ور شد...دو ضربه که جواز مرگ شرلوک بود و جک در حالی که دیگر نه نفسی داشت نه خونی در بدن به اعماق سیاه دریاچه فرو رفت....شرلوک از درد به خودش میپیچید...اینجا جدال مرگ واقعی بود...ایندفعه خودش بود که میسوخت...آتش انتقام جک زیادی شعله ور بود.....شرلوک تقلا میکرد...به یخ میکوبید ولی از قسمت یخ نازک دریاچه دور شده بود...تقلا دیگر فایده ای نداشت و شرلوک تسلیم شد...
......................................................................................................
جان بیرون دوید
-شرلوک...شرلوک...کجایی؟؟؟
به سمت جنگل دوید...حدس میزد جیمز برای پنهان شدن به اونجا پناه برده باشه....کمی جلوتر یخ شکسته ی دریاچه را دید....خشکش زد...
-نکنه؟؟؟
 در سکوت محض جنگل صدای تقلای شرلوک را شنید...ولی ناگهان صدای کوبیدن قطع شد...جان به اطراف نگاه کرد...روی زمین نشت...برف ها را با تمام وجود کنار میزد...
-شرلوک...تو کجایی...تو کجایی؟؟؟
اشک ناگهان به چشمان جان نشست....نمیخواست تسلیم بشه....کت شرلوک را از روی برف های کنار زده دید...به سمت بالا رفت....شرلوک زیر یخ ها بود....او نیز جان را میدید...نمیخواست موقع مردنش اون اونجا باشه ولی دیر شده بود...شرلوک با دیدن سایه ای از دوستش چشمانش سیاهی رفت...انگار که قرار بود اون هم به سرنوشت جیمز دچار بشه....جان چشمانش میسوخت....جان دستش را روی یخ گذاشته بود...
-شرلوک...شرلوک...نهههههههههه
و میدید که سایه ی دوستش محو میشد...
-نهههههههههههههه
جان خودش را به یخ میکوبید.......محکم تر.....تا اونجایی که انگار بازوش داشت میشکست...ولی یخ نتوانست مقاومت کنه و شکست... جان در آب غوطه ور شد.....به سمت پایین شنا میکرد....در تاریکی شب دستش به کت دوست عزیزش خورد....با یک حرکت ناگهانی او را بالا کشید و در حلقه ی بازوش اون رو نگه داشت....و هر دو از آب خارج شدند...جان شرلوک را به گوشه ای کشید...گوشش رو روی قلب شرلوک گذاشت 
-نه...نمیذارم...نمیذارم به این راحتیا بمیری
لباس شرلوک رو پاره کرد...روی سینه ی دوستش محکم میکوبید....صدای آمبولانس از دور میومد....لستراد طبق معمول به موقع رسیده بود ولی نه خیلی به موقع...جان به اطراف نگاه نمیکرد فقط تلاش میکرد...تلاش میکرد تا دوستش رو برگردونه...پرستار ها به زور جان رو از شرلوک جدا کردن و اون رو به اتاقک آمبولانس بردن....صدای شوک هایی که به شلوک میدادن  شنیده میشد و جان تنها ایستاده بود و اشک میریخت
-خواهش میکنم شرلوک....برگرد
آمبولانس راه افتاد و جان روی زانو هاش تنها گوشه ای رها شد....لستراد از دور به جان نگاه میکرد....پتویی برداشت...
جان دستان کسی رو روی شونه هایش احساس کرد
-درست میشه
-نه لستراد....نفس نمیکشید...و در حالی که بسیار دردناک اشک میریخت از جایش بلند شد
-درست نمیشه...
و اونجا رو ترک کرد

مرتبط با: مناسبت ها ,
چهارشنبه 16 مرداد 1392ساعت : 07:35| نویسنده : dark moon
 
تصادف ناگهانی 8
نظرات
من امده ام هی هی...نمیدونم تازگی ها چرا هی این تیکه کلام رو به کار میبرمبگذریم...گرچه دیگه داستانام زیاد طرفدار نداره ولی بازم من در کمال پر رو گی داستانم رو میذارم...امیدوارم از داستان خوشتون بیاد و بنده ی حقیر رو به خاطر این داستانام ببخشین..دقت گکردین فروتنی رو...دیگه حرف بسه برین سراغ داستان...این عکسه خدا وکیلیش هیییچ ربطی به داستان نداره
ادامه مطلب
مرتبط با: مناسبت ها ,
چهارشنبه 9 مرداد 1392ساعت : 14:01| نویسنده : dark moon
 
تصادف ناگهانی 7
نظرات
این قسمت رو بیشتر روی احساسات و وقایعش کار کردم..امیدوارم قابل قبول باشه...ولی قسمت بعد رو استنتاجی مینویسم تا همه ی نیاز های داستان رو برطرف کنه...امیدوارم ازش خوشتون بیاد
ادامه مطلب
مرتبط با: مناسبت ها ,
سه شنبه 1 مرداد 1392ساعت : 08:35| نویسنده : dark moon
 
خانه ی شماره ی هشت
نظرات
اینم ادامه ی داستان بلو جونمون که مرهمت کرد و برامون فرستادش.....خدا وکیلی داستاناش خیلی قشنگن...منم یه واسطه برای گذاشتن داستاناش...امیدوارم شما هم دوس داشته باشین
ادامه مطلب
مرتبط با: مناسبت ها ,
پنجشنبه 27 تیر 1392ساعت : 14:20| نویسنده : dark moon

آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
دوست دارید کدام داستان کوتاه به صورت اینترنتی در دسترس شما قرار گیرد؟(ترجمه شده توسط نوید فرخی)










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram